|
اشک تو چشام حلقه زده بود به اون که تند و تند داشت ساکشو می بست نگا کردم دیگه نگاه های التماس آلوده ی من اثری نداشت. شاید حق داشت ولی من تو اون روزای غم انگیز خیلی ازش غفلت کرده بودم و شایدم همون طوری که پتک منطقشو می کوبید تو مغزم درست می گفت و برام هیچ اهمیتی نداشت. ولی من از آینده بدون اون می ترسم! پ.ن: این روزا احساس عجیب و شعف انگیزی دارم فک می کنم خفته ای پس از ده ها سال در اعماق وجودم در حال بیدار شدن است. + نوشته شده در شنبه 16 مهر1384 16:53 توسط پابرهنه |
|