...
روزي صفها تشكيل شده، مؤذن اذان گفته بود. همه منتظر حاجآقا براي نماز بوديم. او آمد و روبهروي بچهها ايستاد و گفت: امامجماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نميتواند پيشنماز باشد. فرادي بخوانيد، چراكه من امروز يكي از همكلاسهاي شما را تنبيه كردم و به او بايد ديه بدهم و رضايت بگيرم. اين سخنان صريح اشك بچهها را درآورد. سالن را زاري و شيون پر كرد و ايشان راه خود را كشيد و رفت
... (بخشی از کتاب «ناگهان معلم شدم» نوشته مهدی یزدانیان)
این بخش رو تو تابناک دیدم.
+
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 12:44 توسط پابرهنه
|