|
چشاش پر بود و آروم و قرار نداشت. تا به حال این طوری ندیده بودمش بهش گفتم چی شده ؟ چرا این طور شدی ؟ گفت صبح با صدای پرنده ای بیدار شدم که انگار بهم می گفت "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" از اون وقت تا حالا دارم فک می کنم که تو این فرصت کم چی کار کنم! + نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 15:53 توسط پابرهنه |
|