صبور و آروم وايساده بود و اطرافش همه داشتن گريه مي كردن! صحنهي عجيبي بود. صب قبل از اين كه خورشيد همه جا رو سفيد و روشن كنه. يه پيرن سياه به تن اون كرده بود. جوونش قبل از طلوع آفتاب تو يه تصادف جا در جا كشته شده بود و وقت نماز صب بهش خبر داده بودن. دستاش رو از جلو به هم گره كرده بود و چش دوخته بود به زمين.
ولي اون جلو در خونه شون، صبور و آروم و با وقار وايساده بود حتي به بقيه ام تسلي مي داد. مردم محل همه به ديده ترحم بهش نيگا مي كردن.
تازه اين يكي از غصه هاي عجيب اون بود. بانك هم از يه طرف مي خواست به خاطر بدهي، خونشونو بفروشه!! و از طرف ديگه كارگاه توليدي اش هم همزمان با فشار شهرداري پلمپ شده بود .همه اينا در عرض يه هفته واسه پيرمرد آبله رويي كه نشان از بيماري دوران بچگيش داشت، اتفاق افتاد.
اون يكي پسرش هم كه عقب مونده بود اون طرف تر داشت مي زد تو سرش و گريه مي كرد.
اما بازم اون مثل كوه صبور و آروم وايساده بود. تا غروب كه رفتن جسد جوونشون رو خاك كردن و برگشتن.
پيرمرد نزديكاي غروب رفت كه يه كم استراحت كنه. چن دقيقه نگذشته بود كه يكي اومد تو گوش برادرا يه چيز پچ پچ كرد و اونا هم هراسون رفتن پيش پيرمرده.
زيربغلهاشو گرفته بودن و اووردنش. تو اون چن دقه انقد گريه كرده بود كه تمام صورتش خيس بود و نمي تونست حرف بزنه. به زور و در حين ناله تمام مصائبي كه از بچگي سرش اومده بودو شماره كرد و در آخر گفت كه يه شب خواب ديده بود كه بهش يه جوي آب رو نشون داده بودن و گفته بودن بپره ولي اون اولش از ترس قبول نكرده بود ولي وقتي با اصرار از اون جوب پريده بود. احساس راحتي زيادي كرده بود پرسيده بود كه چي شد؟ و اونا گفته بودن كه تموم شد و تو مردي!!
این مطلب رو در یکی از وبلاگ های قدیمی چن سال پیش نوشتم به نظرم جالبه.
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384 16:53 توسط پابرهنه
|