تبليغاتX
پابرهنه - مردي كه نمي ترسيد - 2

پابرهنه

ادامه داستان

مرد متفاوت داستان ما هم پذيرفت و از شهر خارج شد.
در راه شبي در كاروان سرايي در خواب ديد كه دستان مهرباني گردنبندي بر گردنش آويخت. وقتي نگاه كرد ديد گردنبندش دو تا شده باز نگاه كرد ديد سه تا شد و همين طور چهار تا و ... همچنان بيشتر شد آنقدر كه در گردنش سنگين شد و او را كه ايستاده بود بر زمين زد.
در آن هنگام آن دستان مهربان را ديد كه گردنش را گرفته و فشار مي دهند. مرد داستان ما از شدت درد خفگي از خواب پريد.

فرداي آن روز وارد شهري شد كه در آنجا حاكمي پرقدرت حكم مي راند در روزهاي بعد درد خود را با مردم در ميان گذاشت. اهالي شهر به او خبر دادند كه حاكم شهر به زودي كارزاري بزرگ با حاكم ديگري خواهد داشت كه اگر وارد آن كارزار شود معناي ترس را به خوبي خواهد فهميد. اين باعث شد كه مرد داستان ما به انتظار كارزار موعود در آن شهر بماند.

روز موعود فرا رسيد و جنگ بزرگي عليه دو لشكر آغاز شد . او هم در لشكر براي يافتن ترس آماده شد گفتند در لشكر مقابل پهلواني است كه رويارويي با او تو را به خواسته خود مي رساند اما وقتي به خواسته‌ي خود رسيدي خود را تسليم كن و خود را از مرگ برهان.

مرد داستان ما وقتي كارزار شروع شد خود را به مقابل پهلوان رساند و به خاطر نترس بودنش به محابا به او تاخت از قضا آن پهلوان نتوانست در مقابل شجاعت او تاب بياورد و خود را تسليم كرد. او باز هم به ترس نرسيد اما حاكم آن شهر اين بار در جنگ پيروز شد.

حاكم از آن مرد خوشش آمد و از او دعوت كرد كه در جشن پيروزي آنها شركت كند اما او كه بسيار مغموم بود داستان خود را براي حاكم و وزير با تدبيرش تعريف كرد. وزير دانشمند به آن مرد اطمينان داد كه دواي دردش را در اختيار دارد ولي بايد مدتي صبر كند.

آن مرد هم كه ديد چاره اي ندارد قبول كرد. وزير پس از مشورت با حاكم به او گفت كه در خانه دختري بسيار زيبا رو دارد و تمايل دارد كه آن دخترك را به عقد مرد نترس داستان ما در آورد. اما آن مرد مي خواست در سفر به ترس برسد و به همين دليل مخالفت كرد اما با اصرار حاكم و وزيرش قرار شد يك بار دخترك را ببيند و بعد اگر خواست برود.

فرداي آن در ضيافتي وقتي آن دختر زيبا رو را ديد براي مدتي هدف خود را فراموش كرد و خواسته‌ي وزير را پذيرفت و داماد وزير شد.

پس از مدتي زندگي با همسرش باز هم گم شده‌ي اش را به ياد آورد و مغموم شد . اما همسرش هم مانند پدر او را به صبر فراخواند و او هم با اين كه اين كار برايش سخت بود پذيرفت.

روز ها پشت سر هم مي آمد و مرد داستان ما هر روز غمزده تر از ديروز مي شد . حالا ديگر چند فرزند هم داشت اما همچنان ترسي در وجود خود نداشت.

همسرش پس از مدتي كه غمزدگي همسرش را تحمل مي كرد روزي به او گفت كه غم زدگي طاقت از او و فرزندانش ربوده است اما مرد برآشفت. چرا كه با اين هدف او تن به ازدواج و ماندگاري در شهر داده بود. پس از مدتي بگو مگوي آن مرد و همسرش. آندو مدتي باهم قهر بودند . زن وقتي ديد كه آن مرد قصد فراموشي هدف خود را ندارد . كودكانش را برداشت و به خانه پدرش كوچ كرد.

به مرور غم دوري از زن و فرزند به غصه هاي قبلي اش افزوده شد به پيش همسرش رفت و خواستار بازگشت وي شد ولي در كمال تعجب ديد كه همسرش ديگر قصد بازگشت ندارد و مي خواهد براي هميشه متاركه كند. هر چه اصرار كرد اثري نداشت. به پيش وزير رفت و از او خواست كه دخترش را براي بازگشت به خانه همسر مجاب كند اما وزير با دخترش هم نظر بود . شكايت به حاكم برد كه حاكم هم بر آشفت و دستور اخراجش از شهر را صادر كرد.

او را از شهر بيرون انداختند. در كنار دروازه ورودي به شهر هر چه در كوفت كسي جواب نداد. ياد همسر و فرزندانش افتاد و اين كه نمي توانست آنها را ببيند او را هراسناك كرد. دست و پايش شروع به لرزيدن كرد و از شدت ترس و لرز بر زمين افتاد.

پس از مدتي همسرش را بر سر بالين خود در خانه يافت اين بار خوشحال بود و از همسرش سپاسگذار. چرا كه او را به هدف رسانده بودند.

پ.ن۱: چيزي شبيه اين داستان رو معلم سال دوم راهنماييمون از يه كتاب عربي برامون تعريف كرد .

پ.ن۲: نگاه كنيد مي بينيد اين داستان همه ماست.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384 19:24 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
فصل پنجم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin