|
ادامه داستان مرد متفاوت داستان ما هم پذيرفت و از شهر خارج شد. فرداي آن روز وارد شهري شد كه در آنجا حاكمي پرقدرت حكم مي راند در روزهاي بعد درد خود را با مردم در ميان گذاشت. اهالي شهر به او خبر دادند كه حاكم شهر به زودي كارزاري بزرگ با حاكم ديگري خواهد داشت كه اگر وارد آن كارزار شود معناي ترس را به خوبي خواهد فهميد. اين باعث شد كه مرد داستان ما به انتظار كارزار موعود در آن شهر بماند. روز موعود فرا رسيد و جنگ بزرگي عليه دو لشكر آغاز شد . او هم در لشكر براي يافتن ترس آماده شد گفتند در لشكر مقابل پهلواني است كه رويارويي با او تو را به خواسته خود مي رساند اما وقتي به خواستهي خود رسيدي خود را تسليم كن و خود را از مرگ برهان. مرد داستان ما وقتي كارزار شروع شد خود را به مقابل پهلوان رساند و به خاطر نترس بودنش به محابا به او تاخت از قضا آن پهلوان نتوانست در مقابل شجاعت او تاب بياورد و خود را تسليم كرد. او باز هم به ترس نرسيد اما حاكم آن شهر اين بار در جنگ پيروز شد. حاكم از آن مرد خوشش آمد و از او دعوت كرد كه در جشن پيروزي آنها شركت كند اما او كه بسيار مغموم بود داستان خود را براي حاكم و وزير با تدبيرش تعريف كرد. وزير دانشمند به آن مرد اطمينان داد كه دواي دردش را در اختيار دارد ولي بايد مدتي صبر كند. آن مرد هم كه ديد چاره اي ندارد قبول كرد. وزير پس از مشورت با حاكم به او گفت كه در خانه دختري بسيار زيبا رو دارد و تمايل دارد كه آن دخترك را به عقد مرد نترس داستان ما در آورد. اما آن مرد مي خواست در سفر به ترس برسد و به همين دليل مخالفت كرد اما با اصرار حاكم و وزيرش قرار شد يك بار دخترك را ببيند و بعد اگر خواست برود. فرداي آن در ضيافتي وقتي آن دختر زيبا رو را ديد براي مدتي هدف خود را فراموش كرد و خواستهي وزير را پذيرفت و داماد وزير شد. پس از مدتي زندگي با همسرش باز هم گم شدهي اش را به ياد آورد و مغموم شد . اما همسرش هم مانند پدر او را به صبر فراخواند و او هم با اين كه اين كار برايش سخت بود پذيرفت. روز ها پشت سر هم مي آمد و مرد داستان ما هر روز غمزده تر از ديروز مي شد . حالا ديگر چند فرزند هم داشت اما همچنان ترسي در وجود خود نداشت. همسرش پس از مدتي كه غمزدگي همسرش را تحمل مي كرد روزي به او گفت كه غم زدگي طاقت از او و فرزندانش ربوده است اما مرد برآشفت. چرا كه با اين هدف او تن به ازدواج و ماندگاري در شهر داده بود. پس از مدتي بگو مگوي آن مرد و همسرش. آندو مدتي باهم قهر بودند . زن وقتي ديد كه آن مرد قصد فراموشي هدف خود را ندارد . كودكانش را برداشت و به خانه پدرش كوچ كرد. به مرور غم دوري از زن و فرزند به غصه هاي قبلي اش افزوده شد به پيش همسرش رفت و خواستار بازگشت وي شد ولي در كمال تعجب ديد كه همسرش ديگر قصد بازگشت ندارد و مي خواهد براي هميشه متاركه كند. هر چه اصرار كرد اثري نداشت. به پيش وزير رفت و از او خواست كه دخترش را براي بازگشت به خانه همسر مجاب كند اما وزير با دخترش هم نظر بود . شكايت به حاكم برد كه حاكم هم بر آشفت و دستور اخراجش از شهر را صادر كرد. او را از شهر بيرون انداختند. در كنار دروازه ورودي به شهر هر چه در كوفت كسي جواب نداد. ياد همسر و فرزندانش افتاد و اين كه نمي توانست آنها را ببيند او را هراسناك كرد. دست و پايش شروع به لرزيدن كرد و از شدت ترس و لرز بر زمين افتاد. پس از مدتي همسرش را بر سر بالين خود در خانه يافت اين بار خوشحال بود و از همسرش سپاسگذار. چرا كه او را به هدف رسانده بودند. پ.ن۱: چيزي شبيه اين داستان رو معلم سال دوم راهنماييمون از يه كتاب عربي برامون تعريف كرد . پ.ن۲: نگاه كنيد مي بينيد اين داستان همه ماست. + نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384 19:24 توسط پابرهنه |
|