|
تو کتاب نان و شراب نوشته ایزیستیا سیلونه حاکم وقت ایتالیا که برای دادن امید واهی به مردم و سرپوش گذاشتن بر گرانی و سوءمدیریت ها وعده می ده که با حمله به آمریکا و تصرف این کشور ثروتمند تمام مشکلات حل می شه و مردم هم در خیال خودشون آمریکا رو تصرف کرده و شروع به تقسیم غنایم می کنند در دیالوگی مضحک پدری به پسرش که قرار بره و آمریکا رو فتح کنه آدرس یه مغازه تو نیویورک رو می ده که پوتین های خوبی می فروشه و توصیه می کنه که دو جفت براش پوتین پنجه پهن بخره. پترو اسپینا - شخصیت مبارز داستان - سردرگم می مونه که چه جوری به مردم بگه این نمایش تنها برای گول زدن مردمه نه چیز دیگه ای! و ایتالیا هرگز توانایی تصرف کشور پهناور و ثروتمندی مثل آمریکا رو نداره. + نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 13:26 توسط پابرهنه |
... این بخش رو تو تابناک دیدم. + نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 12:44 توسط پابرهنه |
چشاش پر بود و آروم و قرار نداشت. تا به حال این طوری ندیده بودمش بهش گفتم چی شده ؟ چرا این طور شدی ؟ گفت صبح با صدای پرنده ای بیدار شدم که انگار بهم می گفت "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" از اون وقت تا حالا دارم فک می کنم که تو این فرصت کم چی کار کنم! + نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 15:53 توسط پابرهنه |
... ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت. ... + نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 19:11 توسط پابرهنه |
حکایت ما آدم ها و دغدغه هایمان در دنیا حکایت آن گربه هایی ست که صاحبخانه آنها را در یک گونی ریخته بود و برای سربه نیست کردن می برد و آنها داخل گونی بر سر جایشان باهم دعوا می کردند. + نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 17:5 توسط پابرهنه |
اونا قبلا تو بوتیک باهم آشنا شدند. و خیلی به هم شبیه بودند خیلی همدیگه رو دوس داشتند باهم تو یه قفسه زندگی می کردند. وقتی از هم جدا شدن به آینده امیدوار بودن. واسه همینم، خودشونو به همه خوب نشون می دادن. پ.ن: اينو تو وبلاگ قبليم در تاريخ 26 مهر 82 نوشته بودم. يادش به خير!!! + نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385 14:1 توسط پابرهنه |
یه بز و یه گوسفند مسابقه بدنسازی گذاشته بودن و براشون برد خیلی مهم بود. اونا به سختی برای رسیدن به موفقیت تلاش می کردن. اما این قصاب بود که بی هیچ تلاشی با نگاهی به چاقوی قصابیش به این مسابقه مضحک می خندید. چرا که برنده اصلی او بود. + نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 6:3 توسط پابرهنه |
نگاهش خیلی خسته اس. لاغر و پیر شده تو نگاش می تونم بخونم که از این روند خیلی خسته اس و به دنبال یکی که نجاتش بده می گرده اما متاسفانه من شاید بتونم از قفس درش بیارم که خودشم می تونه اما اون آزاد نمی شه . این کار بیهوده اس. قبلن هم این کارو تجربه کرده ولی هیچ نتیجه ای نداشت دوباره اسیر شده متاسفانه اون اربابشو دوس داره و ناامید از رهایی از این عشق مصیبت بار و خانمانسوزه پ.ن: باورش سخته که «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است.» + نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385 15:17 توسط پابرهنه |
قلبشو نشون داد که چاک چاک بود
- این چاک علاقه شدیدی بود که به خواهرم داشتم ولی اون هیچ وقت نفهمید. ...و هزاران چاک دیگری که در قلبش بود نفهمیدم تو افق دوردست به چی نگاه می کرد که اشک دور چشماش حلقه زد. گفتم آخه عزیزم تو اگه این طوری زندگی کنی که ضرر می کنی؟ + نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 14:1 توسط پابرهنه |
روزی روزگاری مردمی به انتظار ظهور یک قهرمان نشسته بودند قهرمانی به میان آنها آمد و به آنها آموخت که دوره ی دست روی دست گذاشتن و به انتظار منجی نشستن تمام شده است و باید خود برای نجات خود کوشید. نتیجه: وقتی بهترین علمو هم دست یه مشت آدم کم عقل بدی بلای جونشون می شه. + نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384 15:49 توسط پابرهنه |
|