|
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم آدم وقتي از يه سني بگذره احساس مي كنه دنيا ديگه چيزي واسه تماشا نداره. + نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 15:2 توسط پابرهنه |
شنبه یکشنبه دوشنبه سهشنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه و روزها اين چنين مي گذرند ... تا ... + نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 17:7 توسط پابرهنه |
الو ...؟ نمی گم رفتارامو فراموش کنی اما فقط کمی به من نگاه کن + نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 12:22 توسط پابرهنه |
امروز هم خوشحالم هم غمگین! اما غمگینم چون یه برادر بزرگ تو اداره مونو از دست دادم. کسی که تو این چن سال همیشه از یاری و کمک هاش استفاده کردم. امیدوارم هر جا که هست خوب و خوش و سلامت بمونه. + نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 20:33 توسط پابرهنه |
تو زندگی گذرگاه های خطرناکی هست که اگه از اونا بتونی رد بشی هنرمندی! منم الان تو یکی از اون گذرگاه هام. جالبه که نمی دونم که عبور از گذرگاهی که الان توشم چه مفهومی داره!! من متحیرم متحیر. پ.ن: خیلی کیف می ده که بی هوا به مشهد دعوت بشی + نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385 3:57 توسط پابرهنه |
اين مرثيه عظيم كشور ماست كه نسل كساني كه به خاطر دنياي كوچكشان حاضرند آرمان يك ملت را به باد دهند هنوز منقرض نشده است. + نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 18:16 توسط پابرهنه |
+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385 0:22 توسط پابرهنه |
مي گن ناپلئون در مسير لشكركشيش يه غروب به دهكده اي رسيد و اعلام كرد كه سربازانش در كنار اون دهكده استراحت كنند و فردا صبح دهكده را با خاك يكسان كنند. اهالي اون دهكده كه ديدن به هيچ وجه توان مقابله با ويرانگري ناپلئونو ندارن تنها راهي كه به ذهنشون رسيدن چنگ دعا انداختن به درگاه خداوند بود و آن شب رو فقط و فقط به اميد خدا و كمكش صب كردن. صب باران شديدي باريدن گرفت و سيل راه افتاد و ناپلئون در تكافوي نجات خود و سربازانش حمله به اون دهكده رو فراموش كرد... + نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385 15:45 توسط پابرهنه |
هیکل بدریخت و زشتش جلوم وایساده نمی ذاره ببینم اون همه چیزو واسه خودش می خواد حاضره من بی آبرو بشم و روزم سیاه بشه ولی اون کیف کنه حالا منم و یه دست بلند به بسوی خدا + نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385 23:46 توسط پابرهنه |
اگه قرار شد تنها بمونی تو یه پارتی که مخصوص تو برپا شده هم تنها خواهی ماند. شاید این خیلی ملموس تر باشه که خدایا! می گفت با صبر مشکلت حل می شه منم به همین دل بستم. + نوشته شده در شنبه 1 مهر1385 19:6 توسط پابرهنه |
حوصله تعریف کردن ازخودمو ندارم و الانم نمی خوام این کارو بکنم اما برا یه نفر و فقط یه نفر دارم اینو می نویسم + نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 20:38 توسط پابرهنه |
سحرا خیلی کیف می ده که بری تو خیابونا و ببینی که خورشید چطور تاريكيو از کوچه خیابونا جارو می کنه. اما یه چیزی منو همیشه اول صبحها غمگین می کنه.
دلتنگی شاید بدونم دلتنگ چی می شم شایدم ندونم. آدمایی هستن که سحرا اگه تو خیابون باشم دلم واسشون تنگ شه اما دلتنگی صبح انگار چیزی فراتر از اين جور چيزاست. صبح وقتی اکثر مردم خوابن خیلی می چسبه که تو خیابونا راه بری و اشعار دلتنگی زمزمه کنی و دلتنگ چيزي و كسي باشي كه شايد نشناسيش و شايد ندوني چيه. + نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 9:33 توسط پابرهنه |
دیروز تو اداره مون به صورت اتفاقی متوجه تغییری شدم که شاید اگه خودم توجه نمی کردم نمی فهمیدم. چیزی که منو ناراحت کرد این بود که تغییری در شرح وظایف من اتفاق افتاد که فارغ از خوب یا بدیش آخرین کسی بودم که از اون خبردار می شدم.
احساس له شدگی داشتم و نتونستم به کارم ادامه بدم. و باز هم ویروس تغییر تو وجودم فعال شد. + نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385 0:6 توسط پابرهنه |
خدای من! + نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385 15:50 توسط پابرهنه |
غروبا خیلی غم انگیزه. اگه دلت تنگ باشه. این روزا چیز جدیدی یاد نمی گیرم و این داستانو خیلی غم انگیزتر می کنه. احساس می کنم عمرم داره لحظه به لحظه از دست می ره و نمی تونم از اون استفاده کنم. + نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 19:40 توسط پابرهنه |
تو بت عاشق فروشی شوق آشیون نداری آدم اگه شوق رفتن از جایی به جای دیگه رو داشته باشه هیچ عنصری نمی تونه اونو عاشق و پایبند کنه و به همین دلیل رفتار بیرونی فرد، عاشق فروشی رو تداعی می کنه یادم می آد تو موشک بارون به دهی رفته بودیم که به هیچ وجه علاقه ای به موندن توشو نداشتم به همین دلیل برام مهم نبود که یکی از افراد اون ده خیلی تلاش می کرد که منو به خودش جلب کنه ولی هرگز نتونست و من در اولین فرصت اونجا رو بدون هیچ سختیی ترک کردم. هنوز قیافه ی اون که روز سفرم داشت منو ملتمسانه نگاه میکرد تو ذهنم مونده. حالا فرض کنید کسی تمام نگاهش به اون دنیا باشه هیچ چیزی اونو تو دنیا پایبند نمی کنه و اصن عشق دنیایی براش معنی نداره. همیشه دوس داشتم این طوری بشم شاید برام یه رویا بشه ... + نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385 18:37 توسط پابرهنه |
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي + نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384 15:53 توسط پابرهنه |
|