تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

یه شیر و یه روباه و یه گرگ و یه کفتار با هم رفیق شدند و قرار گذاشتند که هر غذایی که بدست آوردند با هم شریک بشند و بین خودشون تقسیم کنند. یه روز ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 20:18 توسط پابرهنه |


می گن هر چیزی در طبیعت قراره آدمو یاد چیزی بندازه

به این خونه عنکبوت که نگاه می کنید یاد چی می افتید؟

من یاد دنیایی می افتم که با سختی براش دارم تلاش می کنم اما خیلی لرزان تر و از بین رفتنی تر از این خونه اس.

تصورشو بکن چقد تلاش می کنیم به جسم خودمون برسیم. خوب بخوریم، خوب بپوشیم و زیبا جلوه کنیم. اما فک کردید به این که ممکنه با یه اتفاق کوچولو این جسمی که انقد دوستش داریم در عرض چند ساعت به یک لاشه بوگندو تبدیل بشه که برای محوش باید زیر خروارها خاک پنهان بشه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 19:54 توسط پابرهنه |


کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش

خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين

انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»

در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: بله

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد،

به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد

تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين

منبع: وبلاگ چند کیلو امیدواری

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 19:2 توسط پابرهنه |


در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند

منبع: گروه ایمیل ونوس

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 18:52 توسط پابرهنه |


جملاتي حكيمانه از استادان ذن

زندگی ، رویایی بیش نیست . ( توکوزان ذنجی ) 

گرما یا سرما ، این شما هستید که آن را تجربه میکنید . ( کودو ساواکی روشی )

مرد دانا هیچ کاری نمی کند ، ابله خودش را به دار می آویزد . ( دوشین ذنجی )

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 18:36 توسط پابرهنه |


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است،دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشاش دیدم.اصلاَ نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد.هر طور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. ...
ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 18:27 توسط پابرهنه |


این داستان یک سرباز ژاپنیه که ۲۹ سال بعد از جنگ جهانی دوم همچنان در یک جزیره با دشمنان ژاپن می جنگید تا این که ...

در 6 اوت 1945 بمب اتمی ای در هیروشیما منفجر شد. سه چهارم شهر ویران شد و حدود 80000 نفر جان خود را از دست دادند. 4 روز بعد، «ناکازاکی» هم به وسیله ی یک بمب اتمی دیگر ویران شد. در 14 اوت ژاپن تسلیم شد و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت. سربازان تمام ملت ها که سال ها با محرومیت و خطر روبرو بودند به خانه و نزد خانواده هایشان بازگشتند. ولی در سراسر اقیانوس اطلس در جزایر کوچک و دور افتاده دسته هایی از سربازان ژاپنی بدون اطلاع از خاتمه ی جنگ به مبارزه ی خود ادامه می دادند.

یکی از سربازان «هیرو اونُدا» نام داشت که در سال 1944 در سن 23 سالگی به عنوان گروهبان دوم برای عملیات چریکی و اطلاعاتی به جزیره «لوبانگ» در 139 کیلومتری جنوب مانیل پایتخت فیلیپین فرستاده شد. به او دستور داده شد که حتی در صورت از بین رفتن واحدش به جنگ ادامه دهد. گروهبان اونُدا هم درست همان کار را انجام داد. او 29 سال دیگر برای کشورش در جنگ جهانی دوم جنگید.

بعد از خاتمه ی جنگ از درون هواپیما اعلامیه هایی را که در آن تسلیم ژاپن قید شده بود پخش کردند. فرمانده ی ستاد اونُدا آنها را امضا کرده بود. گروهبان اونُدا چند عدد از آنها را برداشت ولی فکر کرد که این اعلامیه ها یک حقه تبلیغاتی امریکائی هاست و آنها را دور ریخت.

در عرض چند سال، دنیا بسیار تغییر کرد، پرده ی آهنین اروپا را به دو قسمت تقسیم کرد، اولین انسان به فضا سفر کرد، ژاپن یک بار دیگر موفق شد و این بار متحد وفادار ایلات متحده گردید، ولی اونُدا همچنان به نبرد یک نفره خود ادامه داد. او با دقت از مهماتش که رو به کاهش بود نگهداری می کرد، غذای او در این مدت موز و نارگیل بود، گاهی پرنده ای را به دام می انداخت و هر از گاهی هم گاوی را می دزدید.

طی اولین سال های اقامتش در جنگل او با دیگر چریک های ژاپنی در تماس بود، ولی رفیقانش یکی یکی یا تسلیم شدند و یا مردند و برخی از آنها هم خودکشی کردند. سرانجام او تنها شد، مردی که دشمنان خیالی محاصره اش کرده بودند و او مراقب بود تا با دیدن آنها به طرفشان تیراندازی کند.

او مخفیگاه های خود را تغییر می داد تا شناسایی نشود، از کمینگاه خود به طرف ساکنین جزیره شلیک می کرد، تله های آنها را می دزدید و غلات را آتش می زد. وی به طرف گروه های پلیس و جستجو که برای وادار کردن او به تسلیم از ژاپن فرستاده می شدند تیراندازی می کرد.

اونُدا با متصل کردن کاه های بافته شده و تکه های لاستیک های کهنه با نخ و میخ چوبی برای خود کفش می ساخت، زمانی که لباس هایش می پوسید با استفاده از تکه های سیم به جای سوزن و الیاف گیاهان به جای نخ، آنها را با کرباس چادر وصل می کرد، او از شاخه های درختان بامبو، تاک و برگ های درختان برای خود سرپناه درست می کرد، ولی هرگز جرأت نداشت مدت زیادی در یک مکان بماند.

گرسنگی بخش دائمی زندگی او بود، او مورد حمله مرچه ها، زنبور، هزارپا، عقرب و مارهای عظیم الجثه منطقه ی استوایی قرار می گرفت، برای آتش روشن کردن، او دو تکه بامبو را که با مخلوطی از الیاف نارگیل و باروتِ گلوله های قدیمی، آماده شده بود، به هم می سایید.

دوستان، بستگان و رفقای قدیمی اونُدا به جزیره می رفتند تا به او بگویند جنگ خاتمه یافته، او آنها را می دید و صدایشان را از بلند گو که با او صحبت می کردن می شنید، او از زمین های مرتفع سوسوی چراغ های شهرها را زیر پایش می دید، او کشتی های مجلل را که با چراغ های پر نور خود روی آب دریا می درخشیدند تشخیص می داد ولی حتی یک بار هم در ادامه دادن جنگ شک نکرد.

تا اینکه در سال 1974، 30 سال بعد از اینکه برای اولین بار در جزیره «لوبانگ» پیاده شده بود به یک دانشجوی ژاپنی (نوریو سوزوکی) که برای گذراندن تعطیلاتش به آنجا آمده بود برخورد، ابتدا نزدیک بود به طرف دانشجوی جوان تیراندازی کند ولی خوشبختانه سوزوکی تمام مطالب نوشته شده درباره ی این سرباز را خوانده بود و به سرعت گفت: «اونُدا جان، امپراطور و مردم ژاپن نگران تو هستند».

اونُدا گفت: فقط به دستور افسر فرمانده اش، سرگرد سابق «یوشیمی تانیگوچی» اسلحه خود را بر زمین خواهد گذاشت.

تانیگوچی افسر سابق ارتش ژاپن که اکنون کتاب می فروخت به جزیره لوبانگ برده شد تا با اونُدا که هنوز مشکوک بود ملاقات کند.

به محض اینکه سرباز ژاپنی ژنده پوش تانیگوچی را شناخت فریاد زد: قربان، گروهبان اونُدا گزارش می دهد.

بنابراین در ساعت 3 بعدازظهر 10 مارس 1974، گروهبان اونُدا سرانجام جنگ جهانی دوم را متوقف کرد، آن روز 52 سال تولدش بود.

رئیس جمهور فیلیپین اعمال خلافی را که او انجام داده بود مورد بخشش قرار داد و اونُدا به خانه رفت و دوباره والدین پیر خود را دید، آنها سنگ قبری را که در زمانی فکر می کردند او در جنگل مرده برایش سفارش داده بودند ، نشانش دادند.

اونُدا به عنوان یک قهرمان مورد ستایش قرار گرفت و در سراسر دنیا معروف شد. ولی او نمی توانست این همه ستایش را تحمل کند، مردی که به تنهایی برای ژاپن جنگیده بود تصمیم گرفت به برزیل برود و پس از اینکه نیمی از عمرش را در جنگ گزرانده بود، فقط می خواست آرامش پیدا کند. 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 17:32 توسط پابرهنه |


مراسم تشييع پيكر خسرو شكيبايي

مردم ما قدرشناسن نه؟
البته كه بايد مردم رو از مسوولان و متوليان جدا كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 16:18 توسط پابرهنه |


سيدمحمد خاتمي اميد آينده ايرانيان است

شنیدم سیدمحمد خاتمی اخیرا درباره احتمال حضورش در انتخابات آتی گفته که «باید منتظر آینده بود»

اتفاقا نکته همین جاست.
من که شخصا فقط به آینده ای با ریاست جمهوری خاتمی فک می کنم و امید دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 14:22 توسط پابرهنه |


شاعری درباره امروز ما گفت:
کسی چنین به کشتن خود برنخاست
                                                 که ما
                                                          به زندگی

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 13:46 توسط پابرهنه |


کراک ماده مخدر وحشتناکیه که دیگه الان همه می دونن چه آثار مخربی در بدن می ذاره.

لابد اونایی که برای اولین بار می خوان این ماده رو مصرف کنن هم می دونن که با یه بار مصرف معتاد به ماده ای می شن که تا یه سال دیگه حتما دستشونو می ذاره تو دست عزراییل اونم در بدترین شکل و شمایل. چرا بازم اعتیاد به این ماده رو می پذیرن؟

ما واقعا چه آدمایی تو این مملکت پرورش دادیم که این قد فهم و تشخیص ندارن؟

چرا جامعه ما در آموزش به جوانان خود این قدر ناتوان شده که نمی تونه بهشون بفهمونه مصرف این ماده یعنی خودکشی!

آیا متولیان فرهنگی جامعه ما همچنان می خوان آمار بدن و به عملکردشون افتخار کنن؟

بدبختی برای یه جامعه از این بیشتر؟

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 20:29 توسط پابرهنه |


اسیر خشم خزان شد صنوبری که زمین خورد
و آشیان بهار کبوتری که زمین خورد

دوباره پای خزان باز شد به دهکده ای سبز
دوباره نسترن و یاس پرپری که زمین خورد

دوباره زوزه ی وحشی باد و پنجره ای باز
و شمع شام غریبان پیکری که زمین خورد

سکوت درد شقایق ، صدای مرگ صنوبر
دوباره قامت سبز برادری که زمین خورد

چگونه شعر نگویم ؟! که در تهاجم تیغ است
کنار پای تماشاگران ، سری که زمین خورد

علیرضا بهرامی

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 19:40 توسط پابرهنه |


اینو از این جابرداشتم به نظرم قشنگه.

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 19:17 توسط پابرهنه |


سال 1230 : مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم…..
زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه تو خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديد…!!!
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بكشمش….
بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه.

 سال 1280:مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟
مي كشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار كه مُردي ديگه جرات نمي كني از اين حرفا بزني. تو غلط مي كني. تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نكرده مي گيره ها!
مرد( با نعره حمله مي كنه طرف دخترش ): من بايد بكشمت. تا نكشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم كني بدون درد مي كشمت…
بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه 

سال1330:مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بكني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيكمتو سورفه (سفره) مي كٍونم…
زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنين. خدا نكرده يه وخ (وقت) سكته مي كنين آ…
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نكوشم (نكشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم كه خودت كيف كٍوني…
بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه

سال1380:مرد: كجا؟ مي خواي با تكپوش (از اين مانتو آستين كوتاها كه نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون پستي بلندي پيدا مي كنن) و شلوارك (از اين شلوار ها كه خيلي كم پارچه اسراف مي كنن!) بري بيرون؟ مي كشمت. من… تو رو… مي كشم…
زن: اي آقا. چي كار به كارش داري. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اكثرا).
مرد: من… اينطوري نيستم. دختر لااقل يه كم اون شلوارو پائين تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره…

سال1400:زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر مي شه، بسشه ديگه مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه…
بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهكارشو مي بخشه !!

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 18:34 توسط پابرهنه |


اين شكارچي بزرگ پنج شنبه شب ، يه هنرمند شكار كرد دفه قبلم گفتم اون قول داده بالاخره سراغ يكي يكيمون مي آد. و من نمي دونم چرا هيچ كس به اين مساله به صورت جدي فك نمي كنه.

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 15:33 توسط پابرهنه |


یه شب خانمی شب به خونه نمی آد! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده!! ۵ تاي ديگه ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست!!

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 14:39 توسط پابرهنه |


اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!! 
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بیني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد
 


+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 18:33 توسط پابرهنه |


اینو برام ایمیل کرده بودن به نظرم قشنگ بود

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

خدا گفت
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد !
وقت من ابدي است

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي ؟
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟

خدا پاسخ داد :اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را فراموش مي کنند
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد
و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم

بعد پرسيدم
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
اما مي توان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببينند
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
و
ياد بگيرند که من اينجا هستم هميشه

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 17:45 توسط پابرهنه |


وقتی قراره که تغییر کنیم و یا خودمو با شرایط جدید وفق بدیم و از این مساله فرار می کنیم صحنه مضحکی درست می شه. مثل ما ایرانیا که یه روزی از رادیو و مدرسه فرار می کردیم یه روز از ویدیو و امروزم از ماهواره.

منکر این نیست که اینا فرهنگ ما رو تغییر می ده و ما هم ملتی شدیدا علاقه مند به سنت ها هستیم. اما شاید راه های بهتری به جز فرار های خنده دار برای حفظ سنت ها باشه.

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 16:21 توسط پابرهنه |


هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی، 

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، 
تو قرار از من گرفتی،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم 
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم....

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، 
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... 
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم." 

 شهید چمران

 

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 15:15 توسط پابرهنه |


محرم پارسال تو یه مراسم مذهبی سخنران نکته جالبی درباره حضرت زینب گفت.

اون گفت وقتی حضرت موسی از جانب خداوند مامور شد تا به شهر خودش برگرده و ضمن موعظه فرعون بنی اسراییل رو نجات بده.
موسی ترسید و از خدا خواست تا اونو یاری کنه و برادرش رو نیز وزیر خودش قرار بده چرا که موسی می دونست اگه برگرده به خاطر کشتن یکی از فرعونیان اونو خواهند کشت.

اون سخنران گفت : قطعا قصر فرعون و قدرت او بیشتر از قدرت یزید و قصر خضرا در زمان حضرت زینب نبود. چرا که سرزمین مسلمانان در آن زمان از شرق ایران تا قلب آفریقا رفته بود و قدرت یزید هم خیلی زیاد بود اما زینب در حالی که در اسارت بود تقریبا شش برادر رشید و فرزندانشو از دست داده بود هرگز از قصر یزید و لشکرش نترسید و به همراه اسیران وارد قصر خضرا شد و توانست کاخ قدرتمند یزید رو به لرزه بندازه و پیروز و سرافراز به مدینه بازگشت.

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 13:43 توسط پابرهنه |


واقعیت اینه که تصویر زندگی انسان یک کاریکاتور تلخه

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 12:56 توسط پابرهنه |


دلم گرفت.

وقتي عكس خسروشكيبايي رو ديدم و خبر تلخي رو شنيدم كه پنهاني تو شهر پيچيد در حالي كه همه جا تعطيل بود!

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 12:18 توسط پابرهنه |


این داستان رو هم از ایمیل برداشتم

روزی روزگاری دو تا دزد با هزار مکافات و بدبختی تونستند خر یه بنده خدایی رو بدزدند. خر رو برداشتن و بردن به یه بیابون.  یکی از دزدها گفت: خوب شد، حالا میریم و خر رو میفروشیم و پولش رو تقسیم میکنیم.  اون یکی دزده گفت: نه خر رو نگه می داریم و ازش استفاده می کنیم، تو دزدی های بعدی لازممون میشه.  اولی گفت: نه، همین که من گفتم. دومی گفت: نه، حرف، حرف منه، من بزرگترم.

خلاصه، آروم آروم بحث بالا گرفت و کار رسید به فحش و ناسزا و حرفهای بدبد زدن و احتمالا فحش های به قول خودمون خواهر و مادر و بعدم آروم آروم این یقه ی اونو چسبید و اون موهای اینو کشید و............ راستی راستی شد یه دعوای حسابی.
 تا این دوتا داشتن با همدیگه دعوا میکردن، یه دزدی که داشت از اون طرفها رد می شد، چشمش افتاد به خر. یه نگاه اینور، یه نگاه اون ور، خر رو برداشت و دفرار.

 اون دوتا خوب که همدیگه رو زدند و خسته و کوفته یکی این طرف افتاد و یکی اون طرف، نگاه کردن دیدن خرشون نیست. چون دیگه موضوعی برای دعوا نداشتن آشتی کردن و رفتن دنبال کارشون. 

نکته های اخلاقی این قصه:
1- باد آورده رو باد میبره.
2-توی دعوا حلوا خیرات نمیکنن.
3- گاهی وقتا کسی که فکر میکنی داره بهت ضرر میزنه، در اصل داره بهت منفعت میرسونه. مثلا این دزد سومی تو  قصه ی ما دو تا خدمت به اون دو تا دزد اول رسوند:
الف) باعث شد که اون دو تا دیگه موضوعی برا دعوا نداشته باشن و آشتی کنن و کدورت ها رو بذارن کنار.
 ب) یه لقمه ی حروم رو از تو سفره های اون دوتا درآورد.  (به این میگن یه نتیجه گیری کاملا اخلاقی و پاستوریزه ........ما را خوشمان آمد!!!)
4-دزدی کار خیلی بد و زشتیه و دزدا هیچوقت به بهشت نمیرن و در روز قیامت شیطان خودش شخصا دهان دزدان محترم رو مورد عنایت قرار میده.
5- من نمیدونم چه جوریه که تا دو نفر با هم دعواشون میشه، خواهر و مادر همدیگه رو مورد لطف قرار میدن. راست میگین خودتون گلیمتون رو از آب بکشین بیرون، به خانواده ی همدیگه چیکار دارین. اصلا دعوا کار خیلی بدیه. نبینم دیگه دعوا کنی و فحش بدی ها...... دهه...... بی تربیت.
7- اگه اون دوتا دزد به حرف مامان و باباشون گوش داده بودن، هیچ وقت دزدی نمیکردن. پس حالا همه بیاین با هم به پدر و مادرمون که همیشه به ما هشدار میدن و مراقب ما هستند احترام بذاریم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 16:39 توسط پابرهنه |


شنیدم احمدی نژاد تو یکی از مصاحبه هاش در برابر سوال های خبرنگاران درباره عوض کردن استانداران و برکناری وزرا خودشو به یک مربی فوتبال تشبیه کرده که می تونه با جابه جا کردن بازیکنان تیم خودشو مدیریت کنه.

دقت که کردم دیدم علی دایی که الان سرمربی تیم ملیمونه چقد شبیه رییس جمهور رفتار می کنه هر دوشون بدون این که دلیل منطقی برای تغییر داشته باشن می تونن عده ای رو به ترکیب زیردستشون راه نمی دن عده ای رو بدون دلیل بیرون می ریزن و لابد دلیل پیروزی و شکست تیمهاشون هم به گردن اونها نخواهد افتاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 18:41 توسط پابرهنه |


برای نجات یک کشور، آیا مردم اون کاری از دستشون بر می آد؟

چرا این قدر ناتوان شدن؟

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 17:18 توسط پابرهنه |


یه ایمیل برام اومده بود که حیفم اومد نخونیدش

 

روزی روزگاری یه قورباغه نشسته بود روی برگ و داشت برای خودش آواز های قشنگ قشنگ (البته به نظر مامانش) میخوند. همینطور که داشت قور قور میکرد و خوش بود یه دفعه چشمش افتاد به یه گاو که اومده بود لب برکه تا آب بخوره. هیبت گاوه چنان گرفتش که آرزو کرد کاشکی اندازه اون باشه، برای همین خودش رو باد کرد و باد کرد.

خواهرش که نشسته بود روی یه برگ دیگه (و احتمالا داشت به شوهر آیندش که سوار بر یه گل نیلوفر سفید آخرین سیستم و با سه تا کلید خونه و ماشین و مغازه به طرفش میومد فکر میکرد) یه دفعه چشمش به برادرش افتاد و بهش گفت: وا تو داری چی کار میکنی؟

 دادشش بهش گفت میخوام اندازه اون گاوه بشم. بعد با انگشت به طرف گاوه اشاره کرد. بعد از خواهرش پرسید: نظرت چیه الآن اندازش شدم؟

خواهرش گفت: نه هنوز.

قورباغه باز هم خودش رو باد کرد. به خواهرش گفت: حالا چطور؟

خواهرش بازم گفت: نه.

و این ماجرا اینقدر ادامه یافت و قورباغه انقدر خودش رو باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد ........ تا بالاخره ترکید.

 

با خوندن این قصه میشه نتیجه های زیر رو گرفت:

1- تقلید کور کورانه کار کاملا اشتباهیه. خدا به آدم عقل داده تا خودش فکر کنه و خوب و بد امور رو بفهمه، نه اینکه چشماش به دهن آدم ها باشه تا ببینه اونا چی میگن و چی میخوان، صرفا همونا رو انجام بده.

2- خواهران عزیز توجه داشته باشن که تموم زندگی پول و ماشین و 3 تا کلید نیست و این نیست که باعث خوشبختی میشه چیز های دیگه هم تو زندگی مهمند. البته برادران عزیز هم توجه داشته باشن که شما که عرضه ندارین یه لقمه نون بخور و نمیر دربیارین خیلی بیجا میکنین دختر مردم رو بدبخت کنین.

4- اشاره کردن با انگشت به مردم کار بسیار بسیار زشتیه.

5- یک نکته منکراتی: نویسنده داستان هیچ اشاره ای نکرده که قورباغه داشته آهنگ مجاز میخونده یا غیر مجاز.

7- ما همینطور از این قصه نتیجه میگیریم که اگر به گسی گفتن: "هیکل مثل گاوتو ببر کنار!" لزوما بهش فحش ندادن، شاید ازش تعریف کردن و قصد تمجیدش رو داشتن.

8- میگن پشت سر هر مرد موفقی یه زن هست. مطمئنا اگه این قورباغه ی قصه ما نترکیده بود با تشویق های متمادی خواهرش بالاخره میتونس اندازه گاوه بشه.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 16:18 توسط پابرهنه |


تو خبرا می خوندم که یکی از نمایندگان مدعیه فرهنگ وقتی دیده که خانم خبرنگاری در مجلس جوراب سفید پاشه بهش گفته که «یادم باشه هفته بعد براتون یک جفت جوراب مشکی بیارم»

این آقا با این کار می خواسته در یک حرکت مدرن امر به معروف و نهی از منکر کنه اون با این شیوه می خواسته دل این خانم رو به دست بیاره و یه جورایی کارش موثر باشه.

تاسف بار قضیه اینجاست که این آقا فک می کنه با این شیوه ها می تونه در جوانان امروزی تاثیرگذار باشه.

تاسفبار تر این که این آقا یک شخصیت فرهنگیه.

خدا به داد اینا برسه با نسل جدیدی که پس از ما می آن بعدم به داد مملکت ما برسه.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 15:21 توسط پابرهنه |


لب باز نكردم به خروشي و فغاني

من محرم راز دل طوفاني خويشم


يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي

عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم


از شوق شكر خنده لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جاني خويشم




هرچند «امین» بسته‌ی دنیا نیم اما

دلبسته‌ی یاران خراسانی خویشم

پ.ن: اگه گفتید این شعر از کیه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 13:18 توسط پابرهنه |


ميگن بچه براي هوس نيست براي عوضه، يعني هر بلايي كه سر بابا و مامانت بياري، بچه ات يه روز همون بلا يا بدترش رو سر خودت مياره. پس بياين به پدر و مادرمون احترام بذاريم.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 18:51 توسط پابرهنه |


مدت هاست به این مساله فک می کنم وقتی مظاهر تمدنی ما مثل تخت جمشید و شهر سوخته و خیلی جاهای دیگه از نظر شکوه و عظمت لابد قابل مقایسه با اهرام ثلاثه و آکروپولیس روم نیست پس چی نماد تمدن عظیم ایرانی است که مدعی هستیم بزرگترین تمدن سپیده دم تاریخه!؟

شاید یکی از نمادهای تمدن ایرانی همین فرش ایرانی باشه که زیرپای اکثر ایرانیاست یا آیین نوروز شاید بتونه یکی از نمادهای تمدنی ایران باشه.

به این نتیجه رسیدم که بر خلاف سایر تمدن ها که نمادشون ساختمان های قدیمی و باشکوه هست. تمدن ایرانی نمادهایی زنده و جوشنده داره. شاید به همین دلیل باشه که اون ایران شناس تمدن ایرانی رو بر خلاف سایر تمدن های قدیمی تمدنی زنده و زاینده عنوان می کنه

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 17:14 توسط پابرهنه |


پیری، بیماری ،درد و دلمردگی چنان مرا فرا گرفته بود که خدا داند، که تنها امیدم فقط او (خدا)بود.
به گذشته نگریستم مرا خطایی نبود، با خود گفتم تقدیر این بوده شکایتی نیست ، که قاضی(خدا) منصف است.
با و جود اینکه پیری مرا امان نمی داد و توانی برای روزی در آوردن نداشتم به ناچار ادامه می دادم. هر روز صبح با دست فروشی تا شب لقمه نانی برای خود و همسرم تهیه می کردم و من توفیق داشتن را فرزند نداشتم البته ملالی نبود چون مصلحت این بود .
در یک روز سرد به کار خود مشغول بودم . چون مرا قوت استخوان نبود ،سرما انگشتانم را چنان بی حس کرده بود که گویی هرگز باز نخواهند شد، با پای سرد و بی جان چاره جز امرار معاش نبود  و هرکس از سر نیاز یا دلسوزی چیزی خریداری می کرد و برخی ما بقی پول را نمی خواستند و این لطف آنها را می‌رساند. شب فرا رسید و ره منزل پیش گرفتم  .در مسیر دخترکی زیبا روی را دیدم .

با دستی کوچک و سرد در حالیکه به خود می لرزید و از مردم کمکی نا چیز می خواست. او را صدا زدم به سمتم آمد ،گفتم مادرو پدرت کجایند ؟ گفت: پدرم از دنیا رفته ومادری بیمار دارم . به او گفتم ای زیبارو آنچه زیباست چنین نکند تو اگر سالی بزرگتر بودی از دست گرگان (آدم ناپاک) به سلامت ره منزل نمی‌گرفتی. گريست و گفت ناچارم ،شب را با نانی خالی سر میکنیم و برای خوردن چیزی نداریم

من آنچه چه  خدا روزیم کرده بود به او دادم، گفتم مراقب خود باشد و وقتي با دست خالي به خانه بازگشتم از این کار  پشیمان نبودم 
به منزل آمدم، همسرم با لبخند گفت: مردی از اهل آبادی مي‌خواهد ملک تو را با قیمتی چندین برابر گذشته بخرد. ملک را فروختم و توانستیم زندگی مطلوبی داشته باشیم . 

اما آن شب بعد از عمری زندگانی در پیری آموختم آنکه دل نیازمندی شاد کند اول خدا را شاد کرده و مزد کار خود را گیرد .

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 16:6 توسط پابرهنه |


قرار بود ساعت 2 بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد... بالاخره هواپيما پريد.

در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.

تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود... که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند... مي رسند... از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد... تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت 2 بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته... که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني.

نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.

يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا... گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند.

از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت.

بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد... تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند.

حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد... و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم ... يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است... و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟

گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام... گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام... خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.

هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود... بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل مي کرد... که اين تاکسي ها 23 ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. 24 ساعت او کار مي کند و 24 ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند... گفت راستي بنزين هم شد ليتري 400 تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري 350 مي فروشند و اگر چانه بزني 300 هم مي دهند... گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد... شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ 150 هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.

از فرودگاه تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و 35 دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.»

جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست.

اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 18:54 توسط پابرهنه |


هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟
 گفتم: «نه»
 گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: «نه»
 گفت: «تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟
 گفتم:«نه»
 گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
 گفتم: «نه»
 گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
 گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
 ویلان همین طور نگاهم می کرد،
 نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت  که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی»

پ.ن: این داستان برام ایمیل شده بود گفتم شاید قشنگ باشه. به نظرم این داستان کوتاه قابل تامله.

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 17:49 توسط پابرهنه |


مدتیه به این مساله فک می کنم که چرا ما مث اروپایی ها دو هزار سال پیش چیزی شبیه المپیک برگزار نمی کردیم؟

کسی چیزی در این باره می دونه؟

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 14:55 توسط پابرهنه |


شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ
و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ حوالی سحر با دست پر به خانه که آن را هم دزد زده بود برمیگشت. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم
خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس
ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، مرد درستکاری به آن شهر آمد. او شبها به جای دزدی شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و رمان می خواند. دزدها که میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند، راهشان را کج میکردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح دهند که با دزدی نکردن و از خانه بیرون نیامدن مزاحم کار دیگران شده است. هرشب که او در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار که در برابر چنین استدلالی حرفی برای گفتن نداشت از این به بعد غروب از خانه بیرون می زد و حوالی صبح به خانه ای که دزد زده بود برمی گشت او شب ها به بالای پل می رفت و رودخانه را تماشا می کرد. مرد  درست کار خیلی زود اسباب و وسایلش را از دست داد. اما مشکل این بود که هم دزدی کرده بود و هم کسی به خانه اش دستبرد نزده بود

به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار  که دیگر چیزی نداشت دستبرد می زدند دست خالی به خانه باز می گشتند  و هر روز فقیرتر می شدند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که عده ای ثروتمندتر و بقیه فقیرتر شوند.

آنهایی که در شهر وضعشان خوب شده بود به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، اما متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد برای این کار به عده ای از فقیرها پول می دادند که شبها به جای آنها به دزدی بروند. اما باز پولدارها پولشان بیشتر شد و فقرا فقیرتر.
پولدارها دیگر مستقیم دزدی نمی کردند بلکه به عده ای برای دزدی پول می دادند کم کم به این فکر افتادند که برای محافظت از خانه هایشان از فقرا محافظ استخدام کنند. بدین ترتیب اداره پلیس و زندان برای مجازات دزدانی که با این محافظ ها درگیر می شدند تاسیس شد.

سال ها بعد از آمدن آن مرد درستکار دیگر مردم سخنی از دزدی نمی زدند بلکه حالا دیگر فقط سخن از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 20:52 توسط پابرهنه |


تمدن ایرانی ها برج و بارویی مثل اهرام مصر و یا کلیساهای باشکوه روم رو نداره که بهش افتخار کنیم. شاید فقط یه تخت جمشید باشد که اونم چیزی ازش نمونده.
ایرانی ها سالن های نمایش با قدمت چند هزار سال مثل روم ها ندارند ایرانی ها پایه گذار المپیک و از این کارها نبودند.
پس تمدن ایران چه شکوهی داشته که الان باید بهش افتخار کنیم؟

پ.ن: قصدم از این پست این نیست که تمدن ایرانیان رو زیر سوال ببرم اما احساس می کنم تمدن ایرانی شکل و فرمت دیگه ای داشته که هنوز نتونستیم اونو واکاوی کنیم.
شاید این شعر فردوسی بهمون کمک کنه:
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از گردش آفتاب

برآوردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 11:49 توسط پابرهنه |


بچه که بودم فک می کردم وقتی بزرگ بشم جهان دگرگون می شه خیال می کردم دنیا آبستن حوادث بسیاری است که به زودی و مقارن با بزرگ شدن من اتفاق خواهد افتاد. تو خیالم این قابل قبول نبود که "انسان در زندگی با محدودیت هایی مواجه است که بین خیال و واقعیت او فاصله می اندازد "

یه روز تو مجله دانستنی ها نقاشی هایی از اتومبیل های آینده گذاشته بود و من تو خیالم برای خودم از اونا انتخاب می کردم و یک درصد هم احتمال نمی دادم که اونا فقط خیال باشن و دنیای واقعی اصن رنگ اون ماشینا رو هم به خودش نبینه. حالا تازه اگه واقعیت پیدا کنه که امثال من رنگ اونو نمی بینن.

اون زمون هنوز نمی دونستم ما کشوری جهان سومی هستیم و ...

الان دارم به اون خیالات فک می کنم و به این که چی فک می کردیم و چی شد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 15:54 توسط پابرهنه |


زمستون وقتی قشنگه که بدونی بعدش بهاری هم هست اما خزون اون دیگه هیچ بهاری نداره!

وقتی به پیرمرد نگاه می کنی هیچ چیزی ازش نمونده
افقی تیره و تار در برابرش و دنیایی از امید و آرزو و لذت که همه بر باد رفته
امیدی نیست ، رمقی هم نمونده.
فقط یه چیز اونو خلاص می کنه
"مرگ"
تازه اونم مبهم و وهم انگیزه

اون هیچ کدام از نمادهای زندگی مادی رو نداره.
نه میلی به دوست داشتن، نه دوست داشته شدن
میل به کمال گرایی، نگاه به افق های بلند و نه حتی میلی به زیبا بودن، همه تو وجودش مردن!
سر و وضعی واسش نمونده که بهش برسه
امیال دنیوی هم براش دیگه معنی نداره
نه خوردن و نه میلی به شهوت و نه میلی به قدرت
هیچ چیز!

به خودم میگم اگه زنده موندیم و یه روزی بهمون گذشت که تمام چیزایی که براشون الان داریم تلاش می کنیم پوچ شده باشه. او وقت چه کنیم که پوچ نشیم؟ چه جوری به خودمون بقبولونیم که تلاش هامون بی معنی نبود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 14:12 توسط پابرهنه |


منو ببر به اونجا که
واسه صبح دل انگیزش
شب از عشق لبریزش
تابستون تب آلودش
پاییز غم انگیزش
دلم تنگه
دلم تنگه

واسه گل های صحراییش
طبیعت تماشاییش
واسه اشکا و لبخنداش
واسه زشتی و زیباییش
دلم تنگه
دلم تنگه

منو ببر به اونجا که
توی کویر خشکیده اش
داره بارون می آد نم نم
کبوترای تازه نفس
خسته از حصار و قفس
دارن عاشق می شن کم کم
دلم تنگه
دلم تنگه


پ.ن: امروز هیجدهم تیر است و فضا سنگین تر از همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387 16:43 توسط پابرهنه |


سعدی می گه:
دو چیز تیره عقل است به گاه خاموشی، سخن گفتن و به وقت سخن گفتن، خاموشی.

حرفه من پرسیدنه اما وقتی از موضوعی هیچ اطلاعی ندارم سوالم یا ابزاری برای توجیه بیشتر می شه و یا مضحکه ای برای اونایی که می دونن.

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 22:2 توسط پابرهنه |


تو مدرسه محله مون یه بابای مدرسه داشتیم که چهره ای مظلوم داشت و کمترین داد و فریاد رو تو دوران دبستان ازش شنیده بودم.

این بابای مدرسه یه پسر داشت که از تمام زندگیش زده بود تا اون احساس خوشبختی کنه و حالا که پسرک بزرگ شده روش نمی شه به دیگران بگه که باباش یه فراش مدرسه اس و با خجالت از باباش یاد می کنه اما باباش با افتخار از پسرش تعریف می کنه.

نمی دونم چرا از فک کردن به این قضیه اعصابم خورد می شه.

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 14:49 توسط پابرهنه |


تو کتاب نان و شراب نوشته ایزیستیا سیلونه

حاکم وقت ایتالیا که برای دادن امید واهی به مردم و سرپوش گذاشتن بر گرانی و سوءمدیریت ها وعده می ده که با حمله به آمریکا و تصرف این کشور ثروتمند تمام مشکلات حل می شه و مردم هم در خیال خودشون آمریکا رو تصرف کرده و شروع به تقسیم غنایم می کنند

در دیالوگی مضحک پدری به پسرش که قرار بره و آمریکا رو فتح کنه آدرس یه مغازه تو نیویورک رو می د