تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

آدما رو مي شه تو نوع استفاده از وقت بيكاريشون شناخت. تو وقت بيكاري. يكي كتاب مي خونه يكي قرآن يكي ورق بازي مي كنه يكي مي خوابه و بدين ترتيب معلوم مي شه كه آدما تو وقت كارشون انتظار دارن كه پس از رهايي چي كار كنن.
پ.ن: هيچ ربطي نداره ولي اصن خوب نيس

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 15:4 توسط پابرهنه |


این کاندیداهایی که پوسترهاشونو رو هم تو دیوارها می چسبونن و ژست های مضحک می گیرن می دونن یه روزی هم عکساشون به دیوارها می شینه که  دیگه نیستن؟ تا حالا به این موضوع فک کردن؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385 23:14 توسط پابرهنه |


اونا قبلا تو بوتیک باهم آشنا شدند. و خیلی به هم شبیه بودند خیلی همدیگه رو دوس داشتند باهم تو یه قفسه زندگی می کردند. وقتی از هم جدا شدن به آینده امیدوار بودن. واسه همینم، خودشونو به همه خوب نشون می دادن.
حالا دیگه چیزی ازشون نمونده بود. اما وقتی همدیگه رو دیدن خیلی خوشحال شدن. هر دو شون از ته دل خندیدند، نیگای غم آلودی به هم کردن و تو آغوش هم مچاله شدن.
اولی رو یک دختر خوشگله گرفته بود و چون وقتی همه اونو تو تن دختره می دیدند ازش تعریف می کردند. دختره اونو خیلی تنش کرد. دیگه چیزی ازش نمانده بود. و حالا دیگه کهنه شده بود. دومی هم گیر یک دختر زشت افتاد و هر کس اونو تو تن دختره دید اصلا ازش خوشش نیومد. دختره هم اونو انداخت تو گنجه ی گوشه ی اتاقش و دست آخر نصیب یه سمساری شد.
حالا اونا تو کیسه یک سمساری همدیگر رو پیدا کردن. دیگه فهمیده بودن که خودنمایی همش ضرره. هر چند، دیگه دیر شده بود و هر دو احتمالا تو میکانیکی باید هی دست پاک می کردند و بعد ام تو آشغالا دفن می شدند

پ.ن: اينو تو وبلاگ قبليم در تاريخ 26 مهر 82 نوشته بودم. يادش به خير!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385 14:1 توسط پابرهنه |


یه بز و یه گوسفند مسابقه بدنسازی گذاشته بودن و براشون برد خیلی مهم بود. اونا به سختی برای رسیدن به موفقیت تلاش می کردن.

اما این قصاب بود که بی هیچ تلاشی با نگاهی به چاقوی قصابیش به این مسابقه مضحک می خندید. چرا که برنده اصلی او بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 6:3 توسط پابرهنه |


نگاهش خیلی خسته اس.
رو صورتش خطوط ضربات شلاق همدیگه رو قطع کردن

 لاغر و پیر شده
به صورت زننده ای تو یه قفس انسانی بهم نگاه می کنه
میشه از نگاهش ناامیدی و التماسو خوند.
آروم آروم از کنارم رد می شه

تو نگاش می تونم بخونم که از این روند خیلی خسته اس و به دنبال یکی که نجاتش بده می گرده اما متاسفانه من شاید بتونم از قفس درش بیارم که خودشم می تونه اما اون آزاد نمی شه . این کار بیهوده اس.

قبلن هم این کارو تجربه کرده ولی هیچ نتیجه ای نداشت دوباره اسیر شده
خیال می کنه که تو پیشونیش اسارتو حک کردن
"اسارت روح!"

متاسفانه اون اربابشو دوس داره و ناامید از رهایی از این عشق مصیبت بار و خانمانسوزه

پ.ن: باورش سخته که «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است.»

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385 15:17 توسط پابرهنه |


ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه بر او بیم فرو ریختن است

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 23:22 توسط پابرهنه |


آهان!
همین جا. دقیقا همین جا شما در ۱۰ قدمی فاجعه ایستاده اید. از اونجایی که می دونم همه تون از تحول خوشتون می آد بذارید به سمت فاجعه قدم برداریم.

اینجا ایران است.
قدم اول اینه که حاکمیت از صد سال پیش یه حساب بانکی بی کران به نام نفت دارد
دوم این که حاکمیت به دلیل داشتن جیب پرپول به مردم نیازی ندارد
سوم حاکمیت متشکل از انسان هایی است که قدرت را دوست دارند
چهارم حاکمیت تا اطلاع ثانوی در هیچ حوزه ای رقیب نمی پذیرد.
پنجم مردم چون می خواهند پولدار شوند و کلا یه چیزی بشوند رقیب حاکمیت هستند.
ششم مردم عقب مانده اند چون حاکمیت نمی گذارد رقیب قدرت بگیرد.
هفتم مردم یا انسان حاکمیتند که جیب پرپول دارد یا انسان بیرون از حاکمیت هستند که جیب هایشان چون رقیب جیب دولت است باید خالی بماند
هشتم ما طبقه متوسط نداریم و مردم یا گیر مصیبت های مالی هستند و یا در حاکمیت هستند.
نهم آن که تغییر می خواهد جیب هایش خالی است و نه زور و نه حال چنین کاری را دارد در ضمن به دلیل کار در سه شیفت وقت هم ندارد و آن که زور و پول دارد تغییر نمی خواهد

دهم ... یازدهم .... دوازدهم

این جا ایران است
تا کی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 19:39 توسط پابرهنه |


چن روزی تو سفر بودم حالا که برگشتم دیدم دکتر فاتح عزیز برام کامنت گذاشته.

دکتر جون!
خیلی دلم واست تنگ شده و از صمیم قلب دوستت دارم.

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 22:59 توسط پابرهنه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
تلفنچي
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin