|
آدما رو مي شه تو نوع استفاده از وقت بيكاريشون شناخت. تو وقت بيكاري. يكي كتاب مي خونه يكي قرآن يكي ورق بازي مي كنه يكي مي خوابه و بدين ترتيب معلوم مي شه كه آدما تو وقت كارشون انتظار دارن كه پس از رهايي چي كار كنن. + نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 15:4 توسط پابرهنه |
این کاندیداهایی که پوسترهاشونو رو هم تو دیوارها می چسبونن و ژست های مضحک می گیرن می دونن یه روزی هم عکساشون به دیوارها می شینه که دیگه نیستن؟ تا حالا به این موضوع فک کردن؟ + نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385 23:14 توسط پابرهنه |
اونا قبلا تو بوتیک باهم آشنا شدند. و خیلی به هم شبیه بودند خیلی همدیگه رو دوس داشتند باهم تو یه قفسه زندگی می کردند. وقتی از هم جدا شدن به آینده امیدوار بودن. واسه همینم، خودشونو به همه خوب نشون می دادن. پ.ن: اينو تو وبلاگ قبليم در تاريخ 26 مهر 82 نوشته بودم. يادش به خير!!! + نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385 14:1 توسط پابرهنه |
یه بز و یه گوسفند مسابقه بدنسازی گذاشته بودن و براشون برد خیلی مهم بود. اونا به سختی برای رسیدن به موفقیت تلاش می کردن. اما این قصاب بود که بی هیچ تلاشی با نگاهی به چاقوی قصابیش به این مسابقه مضحک می خندید. چرا که برنده اصلی او بود. + نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 6:3 توسط پابرهنه |
نگاهش خیلی خسته اس. لاغر و پیر شده تو نگاش می تونم بخونم که از این روند خیلی خسته اس و به دنبال یکی که نجاتش بده می گرده اما متاسفانه من شاید بتونم از قفس درش بیارم که خودشم می تونه اما اون آزاد نمی شه . این کار بیهوده اس. قبلن هم این کارو تجربه کرده ولی هیچ نتیجه ای نداشت دوباره اسیر شده متاسفانه اون اربابشو دوس داره و ناامید از رهایی از این عشق مصیبت بار و خانمانسوزه پ.ن: باورش سخته که «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است.» + نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385 15:17 توسط پابرهنه |
ماه سرخ است و مشوش + نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 23:22 توسط پابرهنه |
آهان! اینجا ایران است. دهم ... یازدهم .... دوازدهم این جا ایران است + نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 19:39 توسط پابرهنه |
چن روزی تو سفر بودم حالا که برگشتم دیدم دکتر فاتح عزیز برام کامنت گذاشته.
دکتر جون! + نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 22:59 توسط پابرهنه
|