|
نمی دونم چه اتفاقایی می افته ولی من تصمیممو گرفتم. + نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385 16:49 توسط پابرهنه |
تو حیات اداره مون یه گربه بود که همیشه محل بحث همکارا بود. یکی با حضورش و میو میو کردن های ملتمسانه اش موافق بود و یکی هم دائما غر می زد که گربه ها بهداشتی نیستن و مایه هزار جور درد و مرض! امروز که داشتم می اومدم جسد گربه رو دیدم که یه گوشه خیابون افتاده! + نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385 10:30 توسط پابرهنه |
ویروس تغییر تو وجودم شروع به فعالیت کرده!!
چرا من در قسمتی که بهترین موقعیتو دارم می خوام تغییر کنم؟ البته هنوز تصمیم نگرفتم ولی انگار خواه ناخواه در مسیر تغییر قرار گرفتم. + نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385 16:57 توسط پابرهنه |
تو بت عاشق فروشی شوق آشیون نداری آدم اگه شوق رفتن از جایی به جای دیگه رو داشته باشه هیچ عنصری نمی تونه اونو عاشق و پایبند کنه و به همین دلیل رفتار بیرونی فرد، عاشق فروشی رو تداعی می کنه یادم می آد تو موشک بارون به دهی رفته بودیم که به هیچ وجه علاقه ای به موندن توشو نداشتم به همین دلیل برام مهم نبود که یکی از افراد اون ده خیلی تلاش می کرد که منو به خودش جلب کنه ولی هرگز نتونست و من در اولین فرصت اونجا رو بدون هیچ سختیی ترک کردم. هنوز قیافه ی اون که روز سفرم داشت منو ملتمسانه نگاه میکرد تو ذهنم مونده. حالا فرض کنید کسی تمام نگاهش به اون دنیا باشه هیچ چیزی اونو تو دنیا پایبند نمی کنه و اصن عشق دنیایی براش معنی نداره. همیشه دوس داشتم این طوری بشم شاید برام یه رویا بشه ... + نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385 18:37 توسط پابرهنه |
این روزام!!! + نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385 20:32 توسط پابرهنه |
خیلی دلم سوخت وقتی بابای قریب رو دیدم که هنوز لباس مشکشیو در نیاورده
و اين هم يه عكس غم انگيز ديگه از شهداي حادثه سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385 13:58 توسط پابرهنه |
بعضی آهنگا تو اعماق وجود آدم احساساتی رو به غلیان می کشه که خیلی غریب و ترسناکه. انگار انسانها در اعماق وجود جاهایی دارن که متروک مونده و موسیقی و یا نوای خوش و یا چیزایی مثل اینا یه دفه آدمو تو این جاهای متروک وجودش می بره خیلی دوس دارم که تو جاهای متروک وجودم برم و غرق شم. + نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 10:15 توسط پابرهنه |
دلم واسه روزای قدیمیم تنگ شده. دیروز و پریروز که حالم خوب بود این جا پست نذاشتم چون نمی شد اما امروز که می خواستم پست بذارم نمی دونم چرا باید اعصابم خورد باشه. مهم اینه که هر بار که به مشکلی بر خوردم به دادم رسیدن این دفه هم مث دفه های قبله ولی الان که مشکلات جلوم خودنمایی می کنه نمی تونم از ناراحتیم جلوگیری کنم. من در گوش خدا آرزومو گفتم حالا خودش می دونه . به خدا گفتم دو تا آرزو - فقط دو تا آرزو - دارم و امیدوارم که به هر دوش برسم. + نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385 16:56 توسط پابرهنه |
حتما تو دیوارای شهر ما دیدید که نوشته "لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد" واقعیت اینکه این جمله نشان از استیصال نویسنده نسبت به کار کثیفی داره که دیگران انجام می دن. من فکر می کنم هنوز خیلی ها رسم زندگی جمعی رو یاد نگرفته و این که زندگی جمعی اجبارا محدودیت ها و البته نکات مثبت داره . این خیلی ها نکات مثبت رو می خوان و محدودیت رو نمی خوان. غم انگیزه که در دنیایی که حتی - در افکار عمومی - احترام به حقوق حیوانات هم - به دلیل پذیرفتن زندگی جمعی و اقتضائات اون - پذیرفته شده. هنوز کوچکترین محدودیت ها در جامعه ما به هیچ وجه پذیرفته نمی شه. پ.ن: حوادثی مثل جنایات اسراییل در لبنان و یا حکومت های جبار را کنار بگذارید. بحث در مورد قانون گرایی در میان عامه ی مردمه.
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385 19:31 توسط پابرهنه |
|