تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

خارهای سر راه
جاده های سنگلاخی
و زخمهایی در کف پا که هرگز فرصتی برای التیام نمی یابند.
برای پابرهنگان بزرگترین مصیبته.

«در زندگی زخم هایی است که مانند خوره آدم را می خورد»

هر روز صب پابرهنه به زخم کهنه وجودش نگاه می کنه.
و التیامی جز خنده برای اون سراغ نداره.

«چقدر باید برای این مکعب سیمانی پرداخت؟
                 ما هر آنچه را که داشتیم از دست دادیم...
                                                                چقدر باید پرداخت؟»

 

+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384 17:50 توسط پابرهنه |


پابرهنه بازم یادش افتاد که نباید به کسی دل ببنده.

اما پابرهنه از این اشتباهات زیاد انجام داده و هیچ وقتم این عادت بدشو نمی تونه فراموش کنه.
پابرهنه صد بار به خودش می گه که میر پابرهنگان حتی به چیز لازمی مثل کفش تو دنیا نیگا نکرد. چه برسه به این که دنبال چیزای غیرلازم و دل بخواهی بره.

پابرهنه برای صدمین بار یادش افتاد که نباید به کسی دل بده.

***

راستی! پابرهنه امروزو که عید غدیر بود و عید ولایت. به همه دوستداران علی عالی اعلی امیر المومنین تبریک می گه.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384 18:55 توسط پابرهنه |


پابرهنه خسته تر از ایناست که به کفش فک کنه.
اون عجله داره

«باید رفت.»
«آدمی که همیشه تو سفره فقط دنبال همسفر و مرکب خوب می گرده. »

اون عجله داره

پابرهنه یه شب خواب دید که یه جف کفش رفتن تو پاش! اما دیگه نتونست راه بره. کفشا چسبیده بودن زمین!

کفش چیز بدیه نه؟
کفشی که نذاره آدم راه بره به چه درد می خوره؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384 17:16 توسط پابرهنه |


پابرهنه بودن قشنگه.
کفش وقتی پات می کنی سنگین می شی.
هر چی سبکتر باشی راحت تر پرواز می کنی.
تو زندگی همه آدما قشنگ ترین قسمت زندگی پروازه.
وقتی که سبکتر باشی قشنگتر می پری و این بهترین اتفاقه.

تمام آرزوی من رهاییه
از هر چیزی
از هر کسی
ما باید همه به وسعت بی انتها و بیابان بی هیچ دیوار و حصاری پناه ببریم.
اونجا که هیچ حدی نداشته باشه.

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1384 19:25 توسط پابرهنه |


ادامه داستان

مرد متفاوت داستان ما هم پذيرفت و از شهر خارج شد.
در راه شبي در كاروان سرايي در خواب ديد كه دستان مهرباني گردنبندي بر گردنش آويخت. وقتي نگاه كرد ديد گردنبندش دو تا شده باز نگاه كرد ديد سه تا شد و همين طور چهار تا و ... همچنان بيشتر شد آنقدر كه در گردنش سنگين شد و او را كه ايستاده بود بر زمين زد.
در آن هنگام آن دستان مهربان را ديد كه گردنش را گرفته و فشار مي دهند. مرد داستان ما از شدت درد خفگي از خواب پريد.

فرداي آن روز وارد شهري شد كه در آنجا حاكمي پرقدرت حكم مي راند در روزهاي بعد درد خود را با مردم در ميان گذاشت. اهالي شهر به او خبر دادند كه حاكم شهر به زودي كارزاري بزرگ با حاكم ديگري خواهد داشت كه اگر وارد آن كارزار شود معناي ترس را به خوبي خواهد فهميد. اين باعث شد كه مرد داستان ما به انتظار كارزار موعود در آن شهر بماند.

روز موعود فرا رسيد و جنگ بزرگي عليه دو لشكر آغاز شد . او هم در لشكر براي يافتن ترس آماده شد گفتند در لشكر مقابل پهلواني است كه رويارويي با او تو را به خواسته خود مي رساند اما وقتي به خواسته‌ي خود رسيدي خود را تسليم كن و خود را از مرگ برهان.

مرد داستان ما وقتي كارزار شروع شد خود را به مقابل پهلوان رساند و به خاطر نترس بودنش به محابا به او تاخت از قضا آن پهلوان نتوانست در مقابل شجاعت او تاب بياورد و خود را تسليم كرد. او باز هم به ترس نرسيد اما حاكم آن شهر اين بار در جنگ پيروز شد.

حاكم از آن مرد خوشش آمد و از او دعوت كرد كه در جشن پيروزي آنها شركت كند اما او كه بسيار مغموم بود داستان خود را براي حاكم و وزير با تدبيرش تعريف كرد. وزير دانشمند به آن مرد اطمينان داد كه دواي دردش را در اختيار دارد ولي بايد مدتي صبر كند.

آن مرد هم كه ديد چاره اي ندارد قبول كرد. وزير پس از مشورت با حاكم به او گفت كه در خانه دختري بسيار زيبا رو دارد و تمايل دارد كه آن دخترك را به عقد مرد نترس داستان ما در آورد. اما آن مرد مي خواست در سفر به ترس برسد و به همين دليل مخالفت كرد اما با اصرار حاكم و وزيرش قرار شد يك بار دخترك را ببيند و بعد اگر خواست برود.

فرداي آن در ضيافتي وقتي آن دختر زيبا رو را ديد براي مدتي هدف خود را فراموش كرد و خواسته‌ي وزير را پذيرفت و داماد وزير شد.

پس از مدتي زندگي با همسرش باز هم گم شده‌ي اش را به ياد آورد و مغموم شد . اما همسرش هم مانند پدر او را به صبر فراخواند و او هم با اين كه اين كار برايش سخت بود پذيرفت.

روز ها پشت سر هم مي آمد و مرد داستان ما هر روز غمزده تر از ديروز مي شد . حالا ديگر چند فرزند هم داشت اما همچنان ترسي در وجود خود نداشت.

همسرش پس از مدتي كه غمزدگي همسرش را تحمل مي كرد روزي به او گفت كه غم زدگي طاقت از او و فرزندانش ربوده است اما مرد برآشفت. چرا كه با اين هدف او تن به ازدواج و ماندگاري در شهر داده بود. پس از مدتي بگو مگوي آن مرد و همسرش. آندو مدتي باهم قهر بودند . زن وقتي ديد كه آن مرد قصد فراموشي هدف خود را ندارد . كودكانش را برداشت و به خانه پدرش كوچ كرد.

به مرور غم دوري از زن و فرزند به غصه هاي قبلي اش افزوده شد به پيش همسرش رفت و خواستار بازگشت وي شد ولي در كمال تعجب ديد كه همسرش ديگر قصد بازگشت ندارد و مي خواهد براي هميشه متاركه كند. هر چه اصرار كرد اثري نداشت. به پيش وزير رفت و از او خواست كه دخترش را براي بازگشت به خانه همسر مجاب كند اما وزير با دخترش هم نظر بود . شكايت به حاكم برد كه حاكم هم بر آشفت و دستور اخراجش از شهر را صادر كرد.

او را از شهر بيرون انداختند. در كنار دروازه ورودي به شهر هر چه در كوفت كسي جواب نداد. ياد همسر و فرزندانش افتاد و اين كه نمي توانست آنها را ببيند او را هراسناك كرد. دست و پايش شروع به لرزيدن كرد و از شدت ترس و لرز بر زمين افتاد.

پس از مدتي همسرش را بر سر بالين خود در خانه يافت اين بار خوشحال بود و از همسرش سپاسگذار. چرا كه او را به هدف رسانده بودند.

پ.ن۱: چيزي شبيه اين داستان رو معلم سال دوم راهنماييمون از يه كتاب عربي برامون تعريف كرد .

پ.ن۲: نگاه كنيد مي بينيد اين داستان همه ماست.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384 19:24 توسط پابرهنه |


روزی روزگاری مردی در شهری زندگی می کرد که از هیچ چیز نمی ترسید. نترسیدن وی تفاوتی آشکار با تمام مردم داشت و این تفاوت! آزاردهنده بود.

اهالی شهر به او پیشنهاد دادند که شبی را در خرابه ای که می گفتند جن زده است بگذراند که او هم پذیرفت. شب هنگام در آن خرابه صداهای عجیبی شنید ولی ترسی در خود احساس نکرد و صداها وقتی او را متفاوت از دیگران و نترس یافتند. به حربه های دیگری برای نجات سکوت و آرامش خرابه دست نخورده ی خود، روی آوردند که ثمری نداشت و آن مرد همچنان نترسید.

بالاخره اهالی نگون بخت آن خرابه که با حربه های ترساننده خود، راه را برای حضور اغیار به آن جا بسته بودند از خفا بیرون آمدند و علت تفاوت آن مرد را از او جویا شدند.

وقتی که فرد متفاوت داستان، درد خود را برای آنها بازگو کرد. به او پیشنهاد دادند که شبی را در کنار مردگان قبرستان بگذارند و به مرگ و جهان پس از مرگ بیندیشد که او هم پذیرفت.

شب هنگام وقتی که هفت نفر یاغی توسط داروغه در قبرستان بر سر دار با باد تکان می خوردند مرد داستان ما به قبرستان رفت. وقتی هوا سرد شد آتشی بر افروخت و مردگان برسر دار را در کنار آتش نشاند تا مگر آنها هم به همراه وی گرم شوند. اما نه آتش به مردگان گرمی داد و نه مردگان ترسی در دل او ایجاد کردند.

صبح دلخور و رنجور به شهر برگشت. اهالی شهر که خود را ناتوان از درمان او یافتند پیشنهاد دادند که مرد نترس داستان ما به مسافرت برود تا شاید در سفر ترس را تجربه کند ...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1384 19:32 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
تلفنچي
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin