|
فعلا تعطیل. + نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384 18:52 توسط پابرهنه |
او برای هر فضیلتی که تو داری سایه شومی دارد که در آوردگاه تشخیص مرا به اشتباه می اندازد. سلطان من! *** روزگاری در شهری کار مردم صف کشیدن و نگریستن در پنجره ای و گفتن کلامی بود. کلام های همه مردمان پس از نگریستن شبیه هم و گاه تکراری بود اما روزی جوانی وقتی در صف نگاه به پنجره ایستاد و آن را دید کلامی گفت که همگان را انگشت بر زبان کرد. سخن او نامتعارف و نو بود و همه را مبهوت کرد. آن جوان سالیانی بر در خانه ای کوبید و در مقابل کسی زانو زد که مردمان او را جفنگ گوی بیکاره ای می دانستند که چیزی جز خواندن بلد نیست. *** از مشخصه های انسانیت، طغیان گری و نارضایتی اش در مقابل n-1 است . یعنی اساسا هر موجودی که نقص داشته باشه . نمی تونه قانع کننده بشر دو پا باشه. به همین دلیله که آدم ابوالبشر با وجود متنعم بودن در بهشت دست به شورش زد و فک کنم این یکی از مشخصه های زیبا و منحصر به فرد آدمه. + نوشته شده در جمعه 25 آذر1384 1:27 توسط پابرهنه |
خسته ام. همین! + نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1384 17:9 توسط پابرهنه |
چقدر ساده و بی آلایش بود. دیشب که داشتم هماهنگ می کردم که ساعت پروازشون مشخص شه فک کردم نه روز دیگه نمی بینمش. و نمی دونم چرا این بار فک می کردم که باید روزای بی قریبو شمورد تا برگرده. حالا چه جوری بشموریم روزای بی قریب رو؟ تا حالا یه بار ندیدم که یه حرف و یا کار بد بکنه. انقد آروم و بی ادعا بود که کمتر صدایی ازش می شنیدیم. هیچ وقت ندیدم که شکایتی از کسی یا چیزی داشته باشه. چه پرواز غریبانه ای!؟ شاید اسمش «غریب» بود و ما نمی دونستیم!! و عمرانی! که بچه ها می گن دیشب اصرار به رفتن این ماموریت داشت. بچه های بینوای ایسنا چه می دونستن اینی که هنوز عرق تنش در مسیر اومدن به ایسنا خشک نشده فردا یه خبر بد به ایسنا می ده!! امروز دلم بیشتر از هر موقع برای «غریب» تنگه. *** دوس دارم به هر چی هواپیما و هر چی ساختمون بلنده. بد و بیراه بگم . همه ی این ساختمونا و هواپیماها فدای سر امثال قریب. غریب ما که از دست رفت. کاش همه اینا خراب می شدن ولی «قریب» غریب به ما بر می گشت ای کاش ... + نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384 19:26 توسط پابرهنه |
عوض شدن کاریه که هیچ کس با اون مخالف نیست و منم هیچ وقت نتونستم جلوش مقاومت کنم. فقط یه نیاز اساسی دارم. + نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384 18:16 توسط پابرهنه |
امروز به یه دلیل که نمی تونم بگم خیلی خوب بود. احساس می کنم پرنده ها دارن تو آسمون می رقصن. باد تو گوشم شعر می خونه و درختای تو خیابون با گام هام زمزمه می کنن. یه دردی درون وجودم زوزه می کشه ولی امروزو نمی خوام بهش فک کنم. + نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384 18:11 توسط پابرهنه |
. + نوشته شده در شنبه 5 آذر1384 19:21 توسط پابرهنه |
خدای من! + نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384 18:41 توسط پابرهنه |
|