تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

نااميدي وقتي مي آد كه بفهمي با وجود تلاشهاي زيادم شرايط پيروزيو نداري.

پ.ن: مي گن / در نااميدي بسي اميد است / پايان شب سيه سپيد است / بايد ديد چقد راست مي گن.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1384 18:39 توسط پابرهنه |


دنيا قبل از اون كه عمرت تموم بشه تموم مي شه دنيا وقتي تموم مي شه كه تو تموم شده باشي! تموم تموم تموم

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384 23:41 توسط پابرهنه |


مجنون روزی دلتنگ لیلی سوار بر شترش که کره ای در خانه داشت به سوی خانه محبوب روان شد.
در میانه ی راه حالش به یاد محبوب دگرگون شد و افسار از کف داد.
شتر که خود را رها یافت به یاد کره اش راه خانه را در پیش گرفت
مجنون که به هوش آمد خود را بر در خانه یافت باز افسار شتر گرفت و راهی خانه محبوب شد.
باز هم در میانه راه به یاد یارش افسار شتر از دستش افتاد. و باز شتر به سوی کره اش راه کج کرد.

این اتفاق چند بار تکرار شد.

مجنون چون چنین دید پیاده شد و گفت: ای شتر! محبوب من و تو یکی نیست پس همسفری، ما را نشاید!
(برگرفته از یکی از داستانهای مثنوی)

+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1384 21:17 توسط پابرهنه |


انقدر خواسته هام زیاد شده که دارن متناقض می شن .
فرض کنید وقتی شب رو می خوام به روزم فک می کنم وقتی سرما رو دوس دارم همجینی از گرما بدم نمی آد.
موندم با این خواسته های متناقض چی کار کنم.

+ نوشته شده در جمعه 27 آبان1384 15:47 توسط پابرهنه |


نمی دونم اونایی که فیلم «بید مجنون»  رو دیدن از چه نکته ی این فیلم خوششون اومد. ولی من از فیلم برداری عالی فیلم و بازی خوب پرستویی لذت بردم.

اما یه نکته فیلم هراس انگیز بود اونم این که انسان در هر نقطه ای از انسانیت که باشه باید بدون مثل بید بر سر ایمان خودش لرزونه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384 14:57 توسط پابرهنه |


اگه یه روز از خواب بیدار شدید و دیدید که تو یه ماشین انداختنتون که با سرعت به سوی مسیری نامعلوم حرکت می کنه اولین سوالی که به ذهنتون می رسه چیه؟
این که شما کجا برده می شوید سوال چندمتونه؟

عجیب نیست که ما در مسیر زندگی قرار داده شده ایم. ولی به سختی این سوالو از خودمون می پرسیم که کجا می ریم!؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384 23:26 توسط پابرهنه |


اگه معدن بودید فک می کنید چن تا گوهر و چیزای گرانبها در وجودتون می شد کشف کرد؟
ولی من پیش خودم که به این موضوع فک می کنم خجالت زده می شم. شما چی؟

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384 21:14 توسط پابرهنه |


خونه ی من!
خونه ام که مدتهاست ترکش کردم تو اون افق دوردست چراغش داره سوسو می زنه.
تو اون خونه ی گرم و صمیمی یکی هست که منتظرمه
تو این سرما بیشتر از همیشه مشتاقم که برم پیشش

خونه ی من! 

گاهی که احساس می کنم اون از من مشتاق تره  بی قرار می شم که برم.
شایدم یه روز از این اشتیاق سکته کردم
اون وقت مردم می گن این دوره زمونه یکی دیگر رو از پا انداخت.
اونا نمی دونن که سوختم.

پ.ن: آخ ستاره های تقویم و شایدم تو داش یادم می رفت!

+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384 18:52 توسط پابرهنه |


تو دنیای خیال هیچ فصلی از سالهای عمر حتما سه ماه طول نمی کشه شاید یه روز ، یه ساعت و شایدم صد سال. بستگی داره به خوشبختی آدم یا نگون بختیش!

+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1384 15:51 توسط پابرهنه |


شخصیت های خوب و بد جوامع انسانی در طول تاریخ آنقدر تکرار شده اند که گویا نمی توان جامعه ای منهای آنها داشت.

مثلا انگار نمی توان جامعه ساخت که در آن دزد یا یک جنایت کار آدم کش وجود نداشته باشد.
یا نمی توان جامعه ای را آنقدر بدبخت کرد که دانشمند درخود پرورش ندهد گویا این نقش ها فارغ از خوشآمد جامعه و بشر به صورت خودجوش باز تولید می شوند

چرا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1384 17:4 توسط پابرهنه |


پاییز فصل جالبیه.
فصل آشناییا و جداییا
فصل بارون های شور و شیرین
فصلی که آینده ش غریبانه به خزون می رسه
تو شهر پاییز خونه بهار خالی از سکنه و سوت و کوره.
پاییز مث عشق می مونه. طوفانی و غم انگیز. بارونی و شایدم شعف انگیز

زندگی تو پاییز مث دریای شماله که تو پاییز متلاتم و توفانی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1384 18:12 توسط پابرهنه |


وقتی تو دنیای مسخره چیزی برای دلخوشی پیدا نکردی! و راه گریز هم نبود.
به غنچه ای فک کن که تو باغچه منتظره نگاه تو مونده تا شکوفا بشه.
سعی کن یاد بگیری دلخوشی اونجاییه که تو بهشون توجه نکردی!

پ.ن: گاهی یه دل شکسته زندگیو رو سر آدم خراب می کنه

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1384 15:41 توسط پابرهنه |


هر انسان‏, فكر, مجموعه، حزب و قشري صاحب نيرويي ويژه است كه امكان به حاشيه راندن دائمي‌اش را منتفي مي كند.
نمي دونم چرا برخي از جمله سياستمداران اين نكته ي‌ بديهي رو خيلي سخت مي فهمن!

پ.ن: تو فرانسه چه خبره؟

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1384 17:51 توسط پابرهنه |


زمین خوردن و شروع از اول برای من یه بازی تکراری شده! 
اما در هر تکرار جایی زمین خوردم که ارتفاعش از سطح دریا بالاتر از دفعه قبل بود
با این حال ادامه دادم.
به این امید که راه رفتنو یاد بگیرم و دیگه زمین نخورم.
اما این بار وقتی زمین خوردم که فهمیدم این بازی خسته کننده پایانی نداره.  جز وقتی که دستمو بگیرن

پ.ن:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384 16:13 توسط پابرهنه |


تصور از بشر و رفتارهاش همونیه که در مورد رفتار خودتون دارید.
چون هیچ آدمی رفتارشو به صورت کامل بهتون ارائه نمی کنه!

به عبارتی ما در نگاه بیرونی با آدمایی مواجه هستیم که تظاهر به رفتار انسان های فرشته گونه می کنن و رفتارهای دیوگونه خودشونو تو پستو بروز می دن.

+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1384 16:15 توسط پابرهنه |


آدما تو عوض شدنشون اختیار کامل ندارند!
عوض شدن وقتی کلید می خوره که اسباب و وسایلی جور شه و بعدشم یکی هلت بده.
من می خوام عوض بشم چه خوبه که کلید بزنی و هلم بدی؟

یه خواسته ی دیگه هم دارم!
می شه یه بار ببینمت؟

+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1384 13:18 توسط پابرهنه |


بین من و اون هر روز فاصله عمیق تر می شه و نمی دونم زندگی بدون اونو چطوری ادامه بدم
نمیشه بدون اون زندگی کرد.
به جون خودم نمی شه.
یکی نیست فاصله های بین من و اونو برداره!

آرمانو می گم. که تو هیاهوی این شهر واقعگرا داره ازم دور می شه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1384 15:43 توسط پابرهنه |


سادگی
سخت کوشی
سکوت
سلامت
سخاوت
سواد
سامان

هفت سینی که از خدا تو این ماه رمضون خواستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1384 16:13 توسط پابرهنه |


می دونی؟!
تمام سرمایه من همینه که تو به حرفم گوش می کنی!
و این که می تونم به دستای گرم تو پناه ببرم.
همین!
فقط همین!

خدای عزیز و دوست داشتنی من!

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1384 15:4 توسط پابرهنه |


آدم هر چي ام كه با سواد بشه
هر چي ام كه سعي كنه خوب رفتار كنه
يا پولدار بشه كه ديگران بهش توجه كنن.
هر چي آدم بخواد كه به ديگران احترام بذاره تا احترامش كنن!
هر چي حرف قشنگ زدن بلد باشه.
و هر چقد كه اين كارا ثمر بده و آدم پرطرفدار و پرثروت و پراز علم بشه!

بايد بدونه كه يه روز تنها مي شه و معلوم مي شه كه شخصيتش خالي از هر ابهت و عظمتيه.

ما آدما چرا و تا كجا قراره كه خودمونو گول بزنيم؟

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384 15:14 توسط پابرهنه |


فكر مي كردم تو اين دوره زمونه اوني كه نمي دونه با اوني كه مي دونه فرقي نداره ولي تازگيا فهميدم كه اشتباه مي كردم.

+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1384 21:29 توسط پابرهنه |


خداوند موسی رو برای نجات خلق برانگیخت مردم بعد از اتمام هدایت گوساله پرست شدند.
خدا عیسی رو از اول با معجزه برای مردم فرستاد تا مردم هدایت بشن مردم فراریش دادن.
خدا محمد رو برای هدایت مردم برانگیخت و محمد برای تکمیل کارش علی رو پس از خودش معرفی کرد اما ابن ملجم اونو کشت.

مردم از روی ناآگاهی این کارا رو کردن ولی امان از این ناآگاهی
ناآگاهی حصار تنگ و غیرقابل فراری برامون درست کرده هیچ جوره راه هدایت رو پیدا نمی کنیم.

ناآگاهی و ناآگاهی !
این بزرگترین گناه ملتها و امت هاست.

نگید نمی دونستیم و الا عمل میکردیم همین ندونستن ها خونه همه ما رو خراب کرد و اولیا و انبیا رو به مسلخ فرستاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384 22:16 توسط پابرهنه |


ابن ملجم حاصل تفکر زمخت تحجر و بازیگردانی سیاسیون بی دین بود.

مشکل اساسی خوارج در مدعی بودن و در عین حال تهی مغزی بود وقتی آدمی در عین تهی مغزی مدعی فهم و درک بشه به یک فاجعه تبدیل می شه که هر چه زودتر باید جامعه با اون تکلیفشو روشن کنه.

جامعه عصر علی(ع) نسبت به خوارج بی تفاوت بود و این بزرگترین تقصیر مردم اون زمونه.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384 1:43 توسط پابرهنه |


وقتی به شاخه های بارورش تو آسمون و عظمت هیکلش نگاه می کرد به خودش می نازید ... تا وقتی که یه گل سرخ در کنارش - دقیقا در دو متریش - از غنچه سر بیرون آورد. تا گل سرخو دید همه زیباییهای خودش یادش رفت.

می خواست گل سرخو در آغوش بگیره ولی دریغ که پای چوبیش حتی یه قدمم نمی تونست برداره.
سنگینی هیکل تنومند و شاخه های سربه فلک کشیده اش که دیروز به اونا می نازید حالا بی مصرف و کلافه کننده شده بود.

گل سرخ چن روز بعد پژمرده شد و خشکید و سرو عاشق برای نجاتش هیچ کاری نتونست بکنه.
گل سرخ خشکید و بعد از اون هیچ باغبونی نتونست تشخیص بده که چرا درخت سرو تناور کنار گل سرخ هم خشکید.

تو چشم دنیازده ی مردم درخت سرو خشکیده ارزشی جز سوزوندن نداره ...
درختی که حتی یه قدم نمی تونست برداره حالا تبدیل به دود و خاکستر شد و کوچکترین ذره اش با کمترین حرکتی به پرواز در اومد اما دریغ که گل سرخی برای به آغوش کشیدن نبود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1384 1:32 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
تلفنچي
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin