تبليغاتX
پابرهنه
نويسنده: اكبر بياتي
در روزگاران قديم در شهري مردماني مي زيستند كه به هر دليلي وقتي در ميان آنها نوزادي به دنيا مي آمد به او سگي مي دادند كه آن را بزرگ كند و با استفاده از آن از خود محافظت نمايد ... برخي از انسان ها وقتي بزرگ مي شدند سگ خود را تربيت كرده بودند و به بهترين وجه از آن استفاده مي كردند اما برخي سگ را به حال خود رها مي كردند سگ هاي اين افراد به مرور تبديل به موجوداتي ولگرد مي ...شدند و بعد از مدتي شروع به آزار و اذيت ديگران مي كردند و مردم هم كه از دست اين سگ ها خسته مي شدند شكايت به صاحب آن مي بردند..
اين افراد از اين كه سگ هايشان چرا چنين ولگرد شده اند ابراز بي اطلاعي مي كردند و برخي هم تنها كارشان عذرخواهي از ديگران به خاطر اين سگ ها بود ...
دردسر اصلي كساني كه سگشان ولگرد شده بود بخش پاياني ماجرا بود چرا كه اهالي اين شهر وقتي كسي از آنها مي مرد سگ را هم در كنارش دفن مي كردند.... حال سگ هر كس اگر تربيت شده بود از صاحب خود حتي در قبر هم حفاظت مي كرد اما اگر سگي ولگرد هار و يا خونخوار شده بود در قبر به آزار و اذيت صاحبش مي پرداخت ...

پي نوشت: اين داستان كاملا با واقعيت منطبق نيست پس اگر جايي از آن برايتان منطقي نيست تعجب نكنيد ...
+ نوشته شده توسط پابرهنه در پنجشنبه 4 خرداد1391 و ساعت 15:3 |
ایمیل وارده : 

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های

پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید
و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو
اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار
مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت:
خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

+ نوشته شده توسط پابرهنه در جمعه 19 اسفند1390 و ساعت 8:43 |
ماجرا از اونجا شروع شد كه من چند سخنراني مربوط به حدود چهل سال پيش رو گوش كردم و اونقدر اين سخنراني ها برام جذاب و خوب بود كه احساس كردم واقعا در اون مجلس حاضرم ...

حالا اگر اين نظريه برخي فلاسفه و بزرگان ديني رو بپذيريم كه زمان مفهومي و بعدي هست كه تنها در اين دنيا وجود داره و در جهان پس از مرگ و يا در عالم غيب چيزي به نام زمان وجود نداره اين سوال ايجاد ميشه كه من ولو بدون حضور جسماني در اون مجالس حضور داشتم؟

به عبارتي يا من حضور داشتم يا نداشتم ... اگر حضور نداشتم پس چطور لذت بردم از مسايل مطرح شده در اون جلسه ؟ و اين حس چه حسي بود كه من پيدا كردم؟ به علاوه اين كه وقتي مي گوييم زمان در عالم غيرماده معنا ندارد حظ روحي و غيرمادي من از اين سخنراني آيا به مفهوم حضور من تو اون جلسه نيست؟

اگر حضور داشتم پس مي توان براي مجالسي كه به نوعي ضبط مي شه و به دست آيندگان مي رسه هم اين فرض رو مي شه در نظر گرفت؟ 

فرض كنيد شما در يك كنسرت موسيقي نشسته ايد و از اجراها لذت مي بريد تصور كنيد ارواح همه كساني كه بعدها اين كنسرت رو گوش مي كنن و لذت مي برن اونجا و در كنار شما هست ...
يه كم تصورش وهم انگيز مي شه ...

دنياي ما پيچيده اس ...

+ نوشته شده توسط پابرهنه در پنجشنبه 11 اسفند1390 و ساعت 13:13 |
به نام الله رحمن و رحیم
سوگند به نیمه اول صبح ، سوگند به شب آنگاه که پرده آرامش بر خود می کشد ، که خداوند تو را فراموش نکرده و بر تو خشم نگرفته است ،  و به قطعا آخرت کار برای تو از ابتدا بهتر است و پروردگار تو آنقدر به تو عطا می کند که راضی شوی ، آیا تو را یتیمی نیافت و پناه داد؟ و تو را گمراه نیافت و هدایت کرد؟ و تو را نیازمند نیافت و غنی کرد؟ پس تو هم یتیم را از خود مران و بر نیازمند قهر مکن و نعمت های پروردگارت را آشکار کن

پ.ن: این ترجمه سوره ضحی است گفته می شود این آیات یکی از عاشقانه ترین خطاب هایی است که خداوند به پیامبر اکرم داشته است و آن طور که می گویند بعد از مدتی که وحی نمی شد پیامبر اندوهگین بود و شاید تصور می کرد خداوند دیگر به او وحی نخواهد کرد و این آیات نازل شد ... من هر گاه این آیات را می خوانم بی نهایت مشتاق پیامبر و پروردگارش می شوم...

+ نوشته شده توسط پابرهنه در جمعه 28 بهمن1390 و ساعت 17:25 |
بخشی از وجود آدمی «نابودگر» نام دارد ... نابودگر ملامتگری است که همواره سلطان وجود را به خاطر کارها و روابط بی حاصل و بی نتیجه سرزنش می کند گاهی سلطان وجود به خاطر مساله ای یا اتفاقی «نابودگر» را مامور از بین بردن هایی می کند ... 

در این مواقع نابودگر همچون مدیری بی رحم با سرکشی به بخش هایی که قرار است در آن تغییراتی انجام شود با رفتاری کاملا خشک و سرد شروع به حذف برخی روابط و کارها می کند ... 

در چند ماه اخیر نابودگر من ماموریت های بسیاری را انجام داده است و فکر می کنم در روزها و هفته های آینده ماموریت های بزرگتری را نیز انجام دهد ... 
فکر می کنم زندگی من حواشی بی حاصل و بی نتیجه فراوانی دارد که نابودگر باید آنها را تا جای ممکن حذف کند ... 

سلطان وجود من تصمیم گرفته است که بهره وری را در وجودم افزایش دهد و برخی فعالیت ها و روابط ناکارآمد و خیالی را از بین ببرد ... 

+ نوشته شده توسط پابرهنه در دوشنبه 24 بهمن1390 و ساعت 8:43 |
زبان ما را نمي فهميد با اين حال هيچ گاه خنده اش به روي ما قطع نشد. تضاد اندام چروكيده و فوق العاده لاغرش با يكي از همراهان بسيار فربه ما براي عكاسي جذابيت داشت. سرگرم عكس هايي از اين تضاد  و عكس هايي ديگر شديم و به شادي و خوشي آن روز را گذرانديم ...

فرداي آن روز كه باز هم براي خوشگذراني از آن جا عبور مي كرديم تجمع تعدادي از مردم و پليسي كه منتظر بود نعش كش بيايد توجه ما را جلب كرد ... آن پسرك جوان كه به ما آن روز خنديد و از گرسنگي اش نگفت مرده بود ...

 

+ نوشته شده توسط پابرهنه در یکشنبه 23 بهمن1390 و ساعت 12:36 |
که در قماري هماره با ما
به ظاهري گيج و نابلد عشق
نشسته اما هميشه از ما
چه ماهرانه که مي برد عشق
دوباره آوخ که مي خلد عشق
بگو که هو يا علي مدد عشق

(بخشی از یک ترانه محسن نامجو)

+ نوشته شده توسط پابرهنه در جمعه 21 بهمن1390 و ساعت 11:9 |
روزهای متفاوتی را می گذرانم ... گویی پوست انداخته ام و زندگی جدیدی را آغازیده ام ... 

چندی پیش اشتباهی کردم و در پی آن به یک دوستی چندین ساله برای همیشه پایان دادم عجب آن که توانستم به خود بقبولانم پایان دادن به این دوستی درست بود و عجیب تر آن که دلم هم پذیرفت. آخر چگونه این موجود ناقص الخلقه را باید در کنار خود نگه می داشتم ... موجودی که نه زیبا بود و نه کاری از دستش بر می آمد و آینده ای هم نداشت ... 

در این روزها نوع جدیدی از  کار کردن را تجربه می کنم روشی که شبیه تر به کار تاجران و فعالان بازار مکاره است تا کارمندی ... همیشه از کارمندی بیزار بودم و این که چشمم به دستان کسی باشد و روزی ام آغشته به خواهش و تمنا ... این تغییر برای من خوشایند است هر چند اینرسی ساکن در وجودم آزارم می دهد اما به امید خدا بر آن چیره خواهم شد. 

در روزی که به سیاهی گرایید در وسایل کمدم به دنبال چیزی می گشتم اما نبشه های به جا مانده از چند سال قبلی یافتم که آخرین بازمانده ها از بحث ها و کشاکش ها زندگی سابقم بود ... از آن روزها فاصله گرفته ام و دیگر با من آن سال ها بیگانگی بسیار دارم ... من در مدتی که گذشت خود را بیشتر و بیشتر شناختم و دغدغه هایم را ... تلخی های وجودم را پذیرفتم و در تلاشم آنها را به شیرینی مبدل کنم ... به من گذشته حق نمی دهم چه این که بسیار وامانده بود و انسان وامانده به هیچ کار نمی آید و کسی هم او را دوست ندارد اما فرد مقابل او را هم هرگز نخواهم بخشید چه این که بیرحم و خودخواه بود و انسان خودخواه را باید به دیوار کوبید ... 


***

در مسیری از خودشناسی قرار دارم و باور دارم که من شناخته شده من بسیار قدرتمندتر از آنی است که در اعماق وجودم در حال از بین رفتن بود و هیچ کس هم برایش دل نمی سوزاند ... حتی آنها که برایشان سوخت و سوخت و سوخت ... همان ها که رهایش کردند و رفتند.


+ نوشته شده توسط پابرهنه در دوشنبه 17 بهمن1390 و ساعت 19:39 |
میگن فلاسفه در پس هر اتفاقی ریشه های وقوع اون اتفاق رو می می بینن ... حالا دوست دارم به کسانی که در رسیدن فرهنگ مملکت به این جا هر کدام نقشی داشته و لابد به آن می بالند بگم "آن طور که شنیده ایم زندگی آنقدر که ما به سختی آن را می گذرانیم سخت نیست ... اما چرا برای ما چنین است و برای دیگران نیست؟"
+ نوشته شده توسط پابرهنه در یکشنبه 25 دی1390 و ساعت 13:56 |

من اين ايوان نُه تو را نمي دانم
من اين نقاش جادو را نمي دانم

گهي گيرد گريبانم، گهي دارد پريشانم
من اين خوش روي بد خو  را نمي دانم

دگر باره پريشانم، دگر باره پريشانم
چنان مستم، چنان مستم ره خانه نمي دانم

بيا ساقي، بيا ساقي شراب عشق ما را ده
اگر باشد غباردل به پاي ديده بنشانم

چو طفلي گم شدستم من ميان کوي و بازاري
که اين بازار و اين کو را نمي دانم، نمي دانم 

مرا گويد مرو هر سو تو اِستادي بيا اين سو
که من آن سوي بي سو را نمي دانم، نمي دانم 

مرا جان طرب پيشه که بي مطرب نيارامد
من اين جان طرب جو را نمي دانم نمي‌دانم 

برو اي شب ز پيش من، مپيچان زلف و گيسو
که جز آن جَعد گيسو را نمي دانم، نمي‌دانم

--- مولانا ---

+ نوشته شده توسط پابرهنه در شنبه 21 آبان1390 و ساعت 12:16 |