نويسنده: اكبر بياتي
در روزگاران قديم در شهري مردماني مي زيستند كه به هر دليلي وقتي در ميان
آنها نوزادي به دنيا مي آمد به او سگي مي دادند كه آن را بزرگ كند و با
استفاده از آن از خود محافظت نمايد ... برخي از انسان ها وقتي بزرگ مي
شدند سگ خود را تربيت كرده بودند و به بهترين وجه از آن استفاده مي كردند
اما برخي سگ را به حال خود رها مي كردند سگ هاي اين افراد به مرور تبديل
به موجوداتي ولگرد مي ...شدند و بعد از مدتي شروع به آزار و اذيت ديگران مي كردند و مردم هم كه از دست اين سگ ها خسته مي شدند شكايت به صاحب آن مي بردند..
اين افراد از اين كه سگ هايشان چرا چنين ولگرد شده اند ابراز بي اطلاعي مي
كردند و برخي هم تنها كارشان عذرخواهي از ديگران به خاطر اين سگ ها بود
...
دردسر اصلي كساني كه سگشان ولگرد شده بود بخش پاياني ماجرا بود
چرا كه اهالي اين شهر وقتي كسي از آنها مي مرد سگ را هم در كنارش دفن مي
كردند.... حال سگ هر كس اگر تربيت شده بود از صاحب خود حتي در قبر هم
حفاظت مي كرد اما اگر سگي ولگرد هار و يا خونخوار شده بود در قبر به آزار
و اذيت صاحبش مي پرداخت ...
پي نوشت: اين داستان كاملا با واقعيت منطبق نيست پس اگر جايي از آن برايتان منطقي نيست تعجب نكنيد ...
+ نوشته شده توسط پابرهنه در پنجشنبه 4 خرداد1391 و ساعت
15:3 |
